رسول خدا را ديدم در ميان كشتگان در گودى بىهوش افتاده . آن حضرت را از آنجا بيرون آوردم چون نظرش بر من افتاد فرمود كه از ياران چه خبر دارى ؟ گفتم : راه فرار پيش گرفته از دين بيگانه شدند و ترا به دشمن گذاشتند !
درين حرف بودم كه فوجى رو به رسول خدا كرده مىآمدند ، فرمود كه يا على ، شر اين جمع را از من دفع كن . من بر راست و چپ ايشان حمله نمودم و چندين تن را بكشتم تا باقى به هزيمت شدند و چون باز به خدمت آمدم ، فرمود :
« أما تسمع مديحك فى السماء ان ملكا اسمه رضوان ينادى و يقول لا فتى الّا على لا سيف الا ذو الفقار ؟ » ؛ يعنى آيا نمىشنوى مدح و ثناى خود را در آسمان به درستى كه ملكى رضوان نام ندا مىكند و مىگويد : « لا فتى الا على لا سيف الا ذو الفقار ! » پس ، از خوشحالى گريستم و برين نعمت حق تعالى را شكر كردم . و از اين روايت ظاهر مىشود كه نداكننده غير از جبرئيل باشد و زيد بن وهب گويد از ابن مسعود پرسيدم قصهء احد را ، گفت كه در آن روز با رسول خدا كسى نماند الا على عليه السّلام و بعد از ساعتى ابو دجانه و سهل بن حنيف و عاصم بن ثابت برگشتند ، گفتم ، أبو بكر و عمر كجا بودند ؟ گفت : از گريختگان بودند ! پرسيدم كه عثمان چه شد ؟ گفت : او بعد از سه روز پيدا شد و چون به نزد رسول خدا رسيد آن حضرت به او گفت : خوش رفتن عريضى كردى ! پس ، از ابن مسعود پرسيدم كه تو كجا بودى ؟ گفت : من هم از رفتهها بودم . و آنچه مىگويم از سهل بن حنيف شنيدهام . گفتم : ماندن على عليه السّلام به تنهائى در آن مقام محل تعجب است . گفت : ملائكه نيز اين تعجبى كه تو مىكنى در آن وقت مىكردهاند نمىدانى كه جبرئيل عليه السّلام در حال عروج اين ندا مىكرد و مىرفت كه « لا فتى الا على لا سيف الا ذو الفقار » پس پرسيدم كه اين از چه معلوم شد ؟ گفت : از آنكه مردمان اين ندا را شنيدند و از رسول خدا پرسيدند . و اين روايت دالّ است بر آنكه نداكننده جبرئيل باشد « 1 » و جمع نمودن را منعى نيست ؛ شايد كه جبرئيل عليه السّلام و
هامش
( 1 ) . دو بيت شعر دارد ( كاشف ص 113 ) .