تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 42

مساهمون:

ص٤٢
عمّش عباس و دستى ديگر بر دوش مرتضى على عليه السّلام نهاده بيرون آمد و أبو بكر را دور كرده خود امامت مردم نمود تا باعث فتنه و فساد نشود و بر تقديرى كه واقعى باشد در جائى قياس مىتوان كرد كه در اصل علّتى باشد و فرع با اصل مساوى باشد و اينجا علت ظاهر نيست بلكه فرق ظاهر است ؛ چرا كه به مذهب ايشان نماز در پشت سر هر فاسقى و فاجرى جايز است و در آن نه علمى در كار است و نه صلاحيتى ؛ و نه شجاعتى و نه تدبيرى ؛ بخلاف خلافت كه چنانچه خود تعريف آن كرده‌اند حكومت عامه است در امور دينى و دنيوى با شرايط بسيار كه يكى از آنها در ابى بكر موجود نبود ؛ پس چگونه قياس اين به آن توان كرد و بر تقديرى كه قياس صحيح يافت شود حجيت آن در فروع مىباشد و مسأله امامت از اصول است و اگر چه تحقيق اجماع و علم در آن وقت در مرتبه اشكال پنجاه سال يا صد سال بعد از آن نبود چه هنوز اول اسلام بود و اهل حل و عقد همه در مكه و مدينه و حوالى آن دو بلده طيبه - زادهما اللّه تعظيما - جمع بودند ، اما اجماع در آن ماده تحقق نيافت چه روز اول همان سه چهار كس بيعت نمودند و بعد از آن مردم را به تهديد و تخويف به بيعت در مىآوردند پس آن معنى كه بايد اتفاق هم در يك امر و يك وقت باشد صورت نيافت و قطع نظر از آنكه اهل بيت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از اين امر خبر نداشتند چرا كه حضرت امير المؤمنين و فاطمهء زهرا و حسنين عليهم السّلام و ساير بنى هاشم و جمعى كثير از صحابه كبار چون ابو ذر و سلمان و مقداد و عمّار و حذيفه حاضر نبودند و سعد بن عباده كه رئيس قبيله خزرج بود خود تا زنده بود بيعت نكرد . اهل خلاف مىگويند كه حضرت امير المؤمنين عليه السّلام در ثانى الحال راضى شده و گويند كه چون فاطمه و بنى هاشم هنوز بيعت نكرده بودند چنانچه اعثم كوفى كه او هم از مخالفين است در تاريخ خود نوشته كه ابى بكر مجلس ساخت و امير المؤمنين عليه السّلام را به آن مجلس طلبيدند و چون از وجه طلب پرسيد ، عمر خطّاب گفت به جهت بيعت كردن .