مالكيّت ، لزوم حاكميّت ) را مىپذيرند و بر آنها تأكيد بسيار مىكنند ، و بخشهايى ديگر ( مثلا : ضرورت اجراى دقيق قسط ، اعمال مواسات و مساوات ، ضرورت قطعى ساده زيستى عالمان و حاكمان اسلامى و كسانشان ، و وجوب برخورد حذفى با متكاثران و مترفان ) را نمىپذيرند ، يا عملا به اين امور حياتى اسلامى و انسانى و اجتماعى نظرى ندارند ، و در بارهء آنها اهتمامى نمىورزند ، و به آنها بهايى نمىدهند ، اين گونه كسان زيانى بزرگ و جبرانناپذير به دين مىزنند ( بويژه در دوران حاكميّت دين ، اگر چه حاكميّت اسمى ) .
چرا ؟ چون با پذيرش بخشى از دين وارد جرگهء متديّنين و متظاهرين به ديندارى مىشوند ، و براى خود جا باز مىكنند ، و به موقعيّتهايى ( و « پستها » يى ) حسّاس مىرسند ، و با اهمال در بخشهاى مهم ياد شده ، رونق دين را مىكاهند ، و به جاى اينكه سياست و مديريّت و قضاوت و اقتصاد را « متديّن » كنند ، « تديّن » را در راه سياست و مديريّت و اقتصاد دلخواه خود به مصرف مىرسانند ، و باعث سستى مردم - بويژه جوانان - در عقيده و عمل مىشوند ، يعنى كارى كه منافقين - بخصوص در صدر اسلام - مىكردند . از اين رو ذكر آنان در « قرآن كريم » ، پس از ذكر منافقين آمده است ؛ « 1 » چنان كه شيخ طبرسى نيز به اين مطلب تصريح كرده است . « 2 »
جامعهء قرآنى ( نه قارونى ! )
هدف بنيادين دين اسلام ، ساختن « جامعهء قرآنى » است . و اين جامعه ، قائم بر دو شالودهء « توحيد » و « عدل » است ( * ( اعْبُدُوا الله ) * * ( فَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَالْمِيزانَ ) * ) ، « 3 » و بر بنياد « قسط محورى » ( * ( لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ ) * ) ، « 4 »
هامش
« 1 » . « سورهء نساء » ؛ 145 و 150 - 151 .
« 2 » . « مجمع البيان » 3 / 132 .
« 3 » . « سورهء اعراف » ؛ 85 .
« 4 » . « سورهء حديد » ( 57 ) : 25 .