ذكر پادشاهى هرمز بن نوشيروان
نوشيروانرا اولاد متعدد بودند اما هرمز كه از دختر خاقان متولد شده بود وليعهد ساخت و هرمز در تقويت ضعفا و استيصال علما كوشيده در اندك روزگارى سيزده هزار از متقيان ايرانرا بقتل آورد و باقى اعيان از او رنجيدند و اينخبر بروم و تركستان رسيد خاقان تركستان ساوه شاه بطمع ملك او با سيصد هزار سوار از جيحون عبور نموده و قيصر روم از طرف ديگر هجوم آوردند ولايت شام كه انوشيروان ضبط كرده بود بگرفت و حاكم دشت قبچاق از دربند گذشته بآذربايجان آمد هرمز اعيان حشم را جمع كرده قرعهء مشورت در ميان آورد مؤبد مؤبدان گفت هرگاه خصمان از اطراف روى به كسى آورند بعضى را به صلح و برخى را بحرب دفع بايد كرد اما قيصر اگر شام را به او گذارى از تو ممنون گشته بازگردد و فوجى از عساكر بمدد حاكم آذربايجان فرست و فرمان ده تا بر سر حاكم دشت قبچاق تاخته و غالب آنكه چون اين صورت روى نمايد ملك خود را از آذربايجان راضى شده بازگردد و ليكن دشمن حقيقى تو خاقانست دفع او را مهيا باش كه او از تو به هيچ تدبيرى بازنگردد مگر بضرب شمشير تيز و استعمال سنان خونريز و هرمز با قيصر صلح كرده فرمود تا حاكم آذربايجان با عساكر آنولايت متوجه قبچاقيان شدند و آنطايفه به منزل خود مراجعت نمودند آنگاه هرمز با اعيان مملكت در باب مهم خاقان مشورت نموده يكى از آن زمره گفت كه دوش پدرم مهرانشاد كه از خواص معتمدان نوشيروان بود ميگفت كه مرا در قضيه ساوه شاه بايد گفت هرمز كس بطلب پدر او كه پيرى منحنى بود فرستاد تا در محفهء او را بمجلس آوردند و از وى پرسيد كه در مهم خاقان چه سخن دارى مهرانشاد گفت چون پدرت مرا بتركستان فرستاد كه دختر خاقانرا بجهة او خواستگارى كنم فرمود جهد كن كه تا دختر خاقان بزرگ را بياورى و بنات كنيزكانرا اختيار ننمائى كه من بخاقان نوشتهام كه دختران خود را به تو نمايد هركدام را كه تو پسندى پسنديدهء ما باشد و چون بتركستان رسيديم خاقان مرا بحرم فرستاد تا دخترانرا ببينم و خاتون بزرگ يكدختر داشت و نميخواست كه از او جدا شود لاجرم بنات جواريرا بآرايش تمام به من نموده دختر خويش بىآرايش نزد من آورد و من شرط تفحص بجا آورده آن ملكه را كه بزينت نسب آراسته بود اختيار نمودم و خاتون چون دانست كه مرا فريب