نميتواند داد منجمانرا طلبيده فرمود كه در مآل حال دختر نگاه كنند و ايشان بعد از تامل بسيار گفتند كه از دلايل نجومى چنان بوضوح مىپيوندد كه ايندختر را از شهريار ايران فرزندى متولد شود كه بدرجهء بلند پادشاهى عروج نمايد شخصى از اين خاندان به قصد او لشكر كشد و آن پسر مردى بلندبالاى خشك اندام پيوسته ابروگشاده پيشانى گندمگون بزركبينى كه خالى سياه بر رخسار وى باشد و چند موى بر زنج او رسته باشد بدفع او منازع ملك فرستد و شخص مذكور بر آن ظفر يابد چون سخن پير باينمقام رسيد هم در مجلس جان بداد هرمز بتفحص شخص مذكور فرمان داده بعد از تفحص بسيار بهرام چوبينه را ماصدق اين مفهوم دانستند و اين بهرام از قبل هرمز حاكم آذربايجان بود كس بطلب شخص مذكور فرمانداده چون حاضر شد سپهسالارى سپاه به او تفويض نمود و بهرامرا تربيت كرده او را مخير ساخت كه چندانكه خواهد از لشكر اختيار كند بهرام دوازده هزار سوار كه در سن سى و پنجاه بود جدا كرده متوجه ساوه شاه شد و بعد از تلاقى فريقين خاقان بيك چوبهء تير بهرام ملك را وداع كرده سپاه وى متفرق گشتند و بهرام نفايس خزاين خاقان را با فتح نامه نزد هرمز فرستاد هرمز شرط استحسان بجاى آورده خواست كه او را به تشريف فاخر مخصوص گرداند يزدانبخش وزير كه هيچ پادشاهى را وزير نادان مباد بعرض رسانيد كه آنچه بهرام از خزانهء خاقان فرستاده گوشى است از گاوى و اينسخن در هرمز كه مردى متلون المزاج بود تأثيرى عظيم كرد بجهة بهرام غلى و دوكدانى فرستاد و او را بمخاطبات عنيف بيازرد و بهرام غل را بر گردن نهاده و دو كدان پيش گرفت و سرداران سپاه را بار داد ايشان او را بدانحالت ديده آشفته گشتند گفتند اى سپهبد جهان و ايدلاور زمان اين چه رسوائيست كه ما مشاهده ميكنيم گفت اين تشريف شهريار است امراى لشكر باتفاق بر هرمز لعنت كرده بر مخالفت او با بهرام همداستانشدند و بهرام بنام پرويز سكه را زده بمداين فرستاد پيغام داد كه مادام كه پرويز بر تخت نشيند انديشه نكند هرمز بر پسر بدگمانشده پرويز اينمعنى دريافته بارمنيه گريخت و در غيبت پرويز خالان او بندويه و بسطام با جمعى از عساكر هجوم كرده هرمز را گرفتند و ميل در چشم جهانبينش كشيدند و كس فرستاده پرويز را طلبيده بر تخت نشاندند و بهرام بعد از استماع اينخبر پرويز را بكور ساختن پدر متهم ساخته بدفع او لشكر كشيد و پرويز
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 100
مساهمون: مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
ص١٠٠