تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 951

مساهمون:

ص٩٥١
بابر بعد از مشقت بسيار با هفت سر بقلعهء عماد گريخت و بعد از چند وقت با پاى پور درآمد و از آنجا باستراباد و مردم ميرزا سلطان محمد را از آنجا بيرونكردند و لشكر خراسان ميلى بجانب ميرزا بابر كردند و سپاه بسيار بر او جمعشدند از استرآباد بيرون آمد ميرزا محمد لشكر بجنگ او فرستاد و در مشهد در قرالنك با او جنگ كرده و ميرزا بابر غالب آمد و بعد از انكشاف ميرزا سلطان محمد با سيصد مرد بموضع حرب رسيد و ميرزا بابر از او گريخت و مردم ميرزا محمد متفرق شدند ميرزا محمد متحير ماند در اين اثنا خبر رسيد ميرزا علاء الدوله در هرات بپادشاهى بر تخت نشست ميرزا محمد ناچار خراسان بگذاشت و بعراق آمد و ميرزا بابر بامر پادشاهى آمده بر تخت نشست بعد از مدتى ميرزا محمد با ميرزا بابر در حدود اسفراين چنانچه سابقا مذكور شد جنك كرد و كشته شد بعد از او ميرزا بابر در پادشاهى مستقل گشت و از راه يزد بعراق آمد و بشيراز رفت در آنجا شنيد كه ميرزا علاء الدوله در خراسان رايت سلطنت برافراشته ميرزا بابر از شيراز بتعجيل بخراسان آمد و ميرزا علاء الدوله از خراسان بعراق گريخت بعد از اين در غيبت ميرزا بابر عراق و فارس و كرمان در سنهء سبع و خمسين و ثمانمائه از تصرف ميرزا بابر بيرونرفت و به تصرف ميرزا جهانشاه كه در آنوقت پادشاه آذربايجان بود درآمد و ميرزا بابر بواسطه مخالفت كه در ماوراء النهر بسلطنت رسيده بود و طمع در خراسان داشت از تدارك كار عراق بازماند ميرزا بابر هفت سال باستقلال پادشاهى خراسانكرد و در عدل‌وداد كوشيد و سخادت بافراط داشت بعد از آن در بيست و ششم ربيع الثانى سنهء احدى و ستين و ثمانمائه در مشهد مقدس بعالم آخرت انتقال كرد و در تاريخ وفات او مولانا شرف الدين عبد القهار فرموده :
آفتاب ملك بابر جا نماند * كى چنان خورشيد پنهان درخور است در ربيع الثانى و فصل ربيع * لاله را ساغر ز خون دل پر است چرخرا گفتم جگرها چاك شد * ديده را از اشك دامن پردر است اينچه حالست و چه تاريخست گفت * موت سلطان مؤيد بابر است
و ديگرى گفته :
ناگاه قضاوقدر سبحانى * بر خاك فكند اوج بابر خانى