و خواجه سلمان ساوجى در تبريز بخدمتش رسيده در مدحش قصيدهء گفته كه مطلعش اينست :
سخن ز وصف رخش چون ز خاطرم سرزد * ز مطلع سخنم آفتاب سر بر زد
شاه شجاع بغايت معتقد او شد و فرمود ما سلمان را آنچه شنيده بوديم يافتيم شاه شجاع در اثناى زمستان بفارس مراجعت كرد و بيست و شش سال پادشاهى كرد در شب يكشنبه بيست و دويم شعبان سنهء ست و ثمانين و سبعمائه بجوار رحمت ايزدى پيوست « حيف از شاه شجاع » تاريخ وفات اوست مدت عمرش پنجاه و سه سال و دو ماه شاه شجاع بلطف طبع و حسن خلق و وفور فضل و زيور ادب و جمال تواضع و كمال مكرمت و فرط جود و شيمهء شجاعت متصف بود و در نه سالگى حفظ كلام اللّه مجيد كرد و بعد از آن بكسب ديگر فضايل و كمالات كوشيد و بر قاضى عضد كه صاحب كتاب مواقفست تلميذ گرديد و در علم و دانش بمرتبهء رسيد كه علماى كبار چون بمجلس همايونش راه مييافتند از لطايف خاطر عاطرش بهرهور ميگشتند و قوت حافظهاش بمرتبهء بود كه هفت و هشت بيت عربى بيك شنيدن ياد ميگرفت و اشعار عربى و فارسى بسيار خوب دارد و اينرباعى از اوست :
جان در طلب وصل تو شيدائى شد * دل در خم گيسوى تو سودائى شد
اندر طلب وصال تو گرد جهان * بيچاره دلم بگشت و هرجائى شد
و اينرباعى مشهور نيز از اوست :
افعال بدم ز خلق پنهان ميكن * دشوار جهان بر دلم آسان ميكن
امروز خوشم بدار و فردا با من * آن كز كرم تو ميسزد آن ميكن
ولادت شاه شجاع در صبح چهارشنبه بيست و دويم جمادى آخر سنه ثلث و ثلاثين و سبعمائه بود
قطب الدين شاه محمود
بن مبارز الدين محمد بعد از آنكه پدرش محبوس گشت حاكم اصفهان شد و با شاه شجاع مخالفت ورزيد و سلطنت باسم خود كرد شاه شجاع بعزم رزم او باصفهان آمد و شاه محمود متحصن شد و در اين فتنه شاه سلطان كه از جانب شاه شجاع جنگ ميكرد بدست افتاده بفرمودهء شاه محمود ميل در چشمش كشيدند و شاه شجاع به صلح بشيراز مراجعت كرد پس از آن شاه محمود با شاه سلطان اويس وصلت فرمود و دختر او را در نكاح آورد ، سلطاندختر را با تجمل