خود بنواخت پايهء شعرش از آن بلندتر است كه در تنگناى وزن گنجد يا كسى تواند كه آن را به ميزان طبع سنجد تجاوز اللّه عنه و عن جميع ما يتكلم بلا معنى
ديگر جمعى از ساعيان نزديكى از خلفاى بنى عباس گفتند
كه فلانى از جملهء ملاحده و زنادقه است و همچنانكه خلفا لقبها دارند مثل المعتصم باللّه ، مهدى باللّه و بر نگين انگشترى خود نقش كردهاند او نيز براى خود زنديق باللّه پيدا كرده از روى ظرافت بر نگين خود منقوش ساخته خليفه گفت مادام كه آن نگين را نهبينم اين سخن باور نكنم و جمعيرا فرستاد تا آنمرد را غافل گرفته آورند آنشخص بفراست دانست كه سبب مؤاخذه او چيست چون ببارگاه خليفه درآمد آغاز گريه كرد خليفه سبب آن پرسيد جوابداد كه دوستى زيدنام داشتم درين چندگاه بسفرى رفته است و خاتم خويش را كه نام وى بر آن منقوش است به من سپرده كه اگر در اينروز اينجا بودى مرا مدد رسانيدى و در اينساعت بر آن خاتم نظر كردم و مرا از او ياد آمده رقت نمودم خليفه خاتم را طلبيده در نقش آن نظر كرد كه زنديق باللّه در آن كندهاند گفت ايمردك در اين نگين زنديق باللّه نقش كردهاند گفت لا و اللّه زيد ثق باللّه است يعنى ايزيد استوار باش به خداوند جل ذكره خليفه را آن تعبير خوش آمده از خون او درگذشت و
ديگر روزى سلطان محمود از طلخك نجيده خواست كه او را چوب زند
غلامانرا فرمود كه بباغ رفته چند عدد چوب بياورند اتفاق افتاد كه دير ميآمدند در آنحالت طلخك به دو زانو نشسته و غلامان در عقب او ايستاده منتظر ميبودند تا چوب بياورند طلخك ايشانرا مخاطب ساخته گفت بيكار مباشيد و بالفعل بگردنى چند مرا بنوازيد تا چوب بياورند سلطان بخنديد و او را بخشيد و
ديگر روزى غضبى عظيم بر سلطان محمود مستولى شده بود
امرا طلحك را گفتند اگر سلطانرا از اين غضب فرود آوردى پنجهزار دينار به تو دهيم طلحك پيش سلطانرفته ديد كه در باغ در كنار مرزى نشسته بود و بيلداران آن را هموار ميساختند طلحك از سلطان سئوال نمود كه در اينزمين چه چيز خواهند كشت سلطان از رويغضب گفت كه كير خر طلحك گفت كه اينزمين نزديك حرمست جوارى حرم نخواهند گذاشت كه سر از زمين بيرون كنند سلطان خندانشده غيظ او زايل گشت و
ديگر ابو الغنايا ظريف بغداد و ابن مكرم خوشطبع مصر
در مجلس يكى از اكابر در پهلوى هم نشسته سرگوشى ميكردند آن بزرگ گفت ديگر چه