مىزند بانگ صرف مرشد خوف * غافل از پوش پردهء غيبست
گرچه آنشيخ كالبى گويند * كالبى نيست شيخ ما كبتست
و كبت در فارسى بمعنى بنگست
روزى از صدر الشريعه شخصى پرسيد
كه در باب بنج چه گوئى حلالست يا حرام جوابداد كه تجنب الكف و لفظ كف در عربى احتراز و اجتنابست و به فارسى كف دست او به اين ظرافت جوابداد و
ديگر از ايوب سجستانى كه فقيه زمان خود بوده پرسيدند
كه چون در صحرائى ارادهء غسل كنيم روى بكدام طرف آوريم گفت رو بجامهاى خود تا دزد نبرد
ديگر توانگرى واعظى خوشطبع را انگشترى زرين داد
كه نگين نداشت و التماس دعا نمود ، واعظ در اثناى وعظ بر زبان آورد كه خدايا او را در بهشت قصرى ده كه سقف نداشته باشد
ديگر ظريفى از طبيبى پرسيد كه بوسه گرم است يا سرد
گفت اين نميدانم ليكن اينقدر ميدانم كه سخت بادانگيز است
ديگر لطيفى شاعر تربيت يافته ميرزا بايقرا است
روزى قصيدهء رديف سراى او را بنزد او ميخواندند گفتند اينرا توانى جواب گوئى گفت بنگرم كه از باغ او چه برميخورم آنگه روى بسراى او كنم ميرزا خندان شده او را جايزهء لايق داد و
ديگر شاعرى نزد مدح خواجه بخيل قصيدهء گفت
و بگذرانيد خواجه به او صله نداد و يكهفته صبر كرد اثرى ظاهر نشد قطعهء تقاضائى گفت و عرضكرد خواجه التفات نكرد بعد از چند روز خواجه را هجو گفت خواجه خود را به آن نياورد بعد از چند روز بيامد و بر در خانهء او مربع نشست خواجه بيرون آمد و او را ديد فراغت نشسته گفت اى مبرم بيحيا مدح گفتى هيچت ندادم قطعهء تقاضائى آوردى پروا نكردم هجو گفتى خود را به آن نياوردم ديگر بچهاميد اينجا نشستهء گفت بدان اميديكه بميرى و مرثيهات نيز بگويم خواجه بخنديد و او را صلهء نيكو بخشيد
ديگر مولانا شيخ حسين در زمان سلطان ميرزا ابو سعيد محتسب باستقلال بوده
چنانچه ميرزا ميفرمايد كه مولانا شريك ملك منست روزى گبريرا مسلمان كرده دستار خود بر سر او نهاده نزد پادشاه گفتند كه مولانا امروز گبرى مسلمان كرده دستار خود بر سر او نهاده جناب مولانا عبد الرحمن جامى در آنمجلس حاضر بود گفت كه مولانا شيخ حسين شصت سالستكه دستار بر سر گبر مينهد و
ديگر در زمان ميرزا ابابر فقيهى مولانا مزيدنام از سمرقند بهرات آمده بود
روزى ميرزا