جوابداد كه دور افتاده بودم و آواز واعظ به گوش من نمىرسيد مولانا جامى گفت اگر آوازهء واعظ به گوش تو نمىرسيد گوش تو بآواز مىرسيد و
ديگر آوردهاند كه درودگر پسرى آخر حسن او بود
خطش آغاز دميدن كرده بود گاهگاه تراشى مىزد روزى از درودگرى خود مىلافيد و بر زبان مىآورد كه بجهة فلان درى چنين و براى فلان پنجره چنان تراشيدم مولانا جامى گفت چه شود اگر بجهة ما نيز ريشى بتراشى و
ديگر مردى بخيل كه دعوى ظرافت نمىكرد
روزى پيش مولانا جامى گفت كه چهار اقچه دارم مىخواهم كه به آن چيزى بخرم و سير خورده باقى را بفروشم و چهار اقچهء خود را حاصل كنم مولانا جامى گفت بدار السلخ برو و شكنبهء بخر و مغزش خورده پوستش به فروش و چهار اقچهء خود را بدست آر و
ديگر مولانا جامى در سمنان رسيد
راهداران و تمغاجيان عراق با متعلقان مولانا گفتند كه شما متاعهاى خود را از تمغا گذرانيدهايد اين چه خيالست كه با خاطر خود راه دادهايد ما شلوارهاى شما را خواهيم جست مولانا گفت هرچه در شلوارهاى ما يابيد از آن شما باشد و
ديگر در زمان سلطنت ميرزا الغ بيك مولانا جامى در سمرقند مىبود
در اثناء زمان جوانى صاحب حسن ظرافت شاعرپيشه خيره ازكان گل بسمرقند آمده بود خاكى تخلص مينمود روزى مولانا جامى با جمعى از ظرفاى خراسان از پيش خاكى ميگذشت خاكى بر سبيل تعرض گفت كجا ميروند خران خراسان مولانا گفت خاكى نرم ميخواهيم كه بر آن بغلطيم و ديگر شاعرى مهملگوى نزد مولانا جامى ميگفت دوش حضرت خضر را در خواب ديدم كه آب دهان مبارك در دهان من انداخت مولانا گفت غلط كردهء آنحضرت ميخواسته كه تف در ريش تو اندازد تو در آنوقت دهن بازكردهء در دهان تو افتاده و
ديگر شاعرى غزلى گفته نزد مولانا جامى آمد
و بعد از خواندن گفت ميخواهم كه اين غزل را از دروازه ملك بياويزم تا مشهور گردد مولانا گفت كسى چه داند كه شعر تست مگر ترا نيز در پهلوى او بياويزند و
ديگر مولانا زولى نام كه الفاظ نامرغوب درهم مىبست
و آنها را در قيد كتابت آورده بر مردم ميخواند و خلايق از آنسخنان ميخنديدند نزد مولانا جامى رفته مبالغهء تمام نمود بجهة من دو كلمه بنويس تا در ميان شاعران به آن مباهات كنم و سوگند داد مولانا را تا اين رقعه نوشت مولانا زولى فقير را از آنخدمت خود مشرف ساخت و به خواندن اشعار دلپذير