در سر بازار بدويرا ديد كه هرگز شهر نديده بود خواست كه با او مطايبه كند گفت ايعرب هرگز گواهى دادهء بچيزيكه نديده باشى اعرابى گفت بلى گواهى مىدهم كه ذكر بر فرج مادرت رفته و تو بيرون آمدهء از آنجا و من اينمعنى را نديدهام ابن فروه با وجود بيحيائى منفعل شد
ديگر آوردهاند كه عربى برى در صحرا به عربى رسيد
كه انبانى مملو از گوشت و نان پيش خود نهاده مىخورد و بدوى در برابر آن نشسته عرب سر برآورده گفت يا اخى از كجا ميرسى بدوى جوابداد كه از قبيله تو گفت بر منازل من گذر كردى بدوى بر زبان راند كه بلى او را بسى معمور و آبادان ديدم گفت سك مرا كه بقاع نام دارد ديدى جوابداد بلى برمه بر پاسانى نيكوست و از يك ميل راه گرك مجال گذر به پيرامون آن ندارد پرسيد كه پسرم خالد را ديدى گفت آرى در دبستان نزد معلم نشسته قرآن ميخواند سؤال نمود كه مادر فرزندانم ديدى گفت هرگز عورتى نديدم كه در عفت و طهارت مثل او باشد گفت شتر آبكش مرا ديدى جوابداد كه در كمال فربهيست پرسيد كه قصر مرا ديدى گفت كنگرهء آن بايوان فلك كشيده است و اساس آن به پشت گاوماهى عرب چون احوال زن و فرزند در همهء منزل خود معلوم كرد ، دانست كه مكروهى نيست بفراغ بال بطعام خوردن مشغول شده از بدوى بيچاره ياد نكرد و چون سير شد انبانرا بسته كه برخيزد و برود ناگاه سگى پيدا شده عرب استخوانى چند كه پيش او جمعشده بود پيش او انداخت بدوى گفت وقتى كه بقاع تو زنده بود بآنسگ ميمانست عرب گفت مگر بقاع مرد بدوى بر زبان آورد كه آرى پرسيد كه او را چه رسيد جوابداد كه از بسكه گوشت شتر آبكش تو خورد عرب گفت مگر شتر آبكش من مرد گفت آرى او را در ماتم مادر خالد كشتند عرب گفت واويلاه مادر خالد را چه رسيد و چه بلا او را پيش آمد عرب بدوى گفت از بسكه سر بر قبر خالد زد مغزش پريشانشد عرب گفت سبب او چه بود گفت ايوانى كه ساخته بودى بزلزله خراب شده خالد در زير آن ماند عرب چون اينسخنان پريشان استماع نمود انبان نان و گوشت را بصحرا انداخته و فرياد وامصيبتاه برآورده راه باديه گرفته بدوى انبانرا برداشته بگوشهء رفت و بقيه نان و گوشت را بخورد
ديگر از عربى پرسيدند كه برادرت وفات يافت
از براى زن چه ميراث گذاشت جوابداد كه چهار ماه و ده روز عده
ديگر آوردهاند كه جوانى موسىنام صبحگاهى در باغچه مسجد وضو ميساخت
كيسه زر يافت آن را بدست