گرفته راست به مسجد رفت و در عقب امام به نماز ايستاد اتفاقا امام اين آيه بر زبان آورد
« وَ ما تِلْكَ بِيَمِينِكَ يا مُوسى »
عرب گفت و اللّه انت ساحر و كيسهء زر پيش محراب انداخته روى بگريز نهاد كه مبادا او را بتهمت دزدى گيرند
ديگر قاضى عضد بغايت جسيم و فربه بوده است
روزى با يكى از علماى بحاث شيراز كه بمولانا پادشاه موسوم بود و از دانشمندان مقرر آنزمان مباحثه نموده ميان ايشان مهم بغلظت و خشونت كشيد در آن اثنا دواتى بزرك پيش مولانا پادشاه بود قاضى بحقارت جثه او را منسوب ساخته گفت از پس ايندوات آوازى ميآيد بنگريد چه كس است مولانا در جواب گفت كه از يك نطفه بيش از اين متكون نميتواند شد قاضى از اينجواب عظيم منفعل شد
ديگر روزى سلطان نصر اللّه بمجلس ملك حسين كرد در آمده
در پهلوى ملك بنشست قاضى فتح اللّه درآمده خواست كه بر سلطان نصر اللّه مقدم نشيند دست او را گرفته در زير دست خود نشاند و گفت خداوند جل ذكره فرموده كه
« إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ »
با اين ترتيب از دست ندهم
ديگر سيدى و عالمى با هم خصومت كردند
سيد آواز برآورد كه وا محمداه عالم فرياد برآورد وا آدما شخصى پرسيد چه معنى دارد گفت او جد خود محمد را شفيع ميسازد و او را محنت بسيار بايد كشيد تا ثابت كند كه محمد جد او است و هيچكس در اين شك ندارد كه آدم جد من است
ديگر مولانا سعيد مولتانى از شاگردان مولانا قطب الدين علامه بود
و بغايت سياهچرده شبى شيشهء مركب بر جامهء او ريخت مولانا واقف نشد و صباح بحوزه درس رفته شاگردان آنحال را ديده گفتند اينچه كار است كه كردهء مولانا با قطب الدين آمده گفت مولانا سعيد عرق كرده است كه جامه چنين شده
ديگر شخصى از بام افتاده
بر گردن مولانا قطب الدين مهره گردن مولانا قصورى يافت جمعى بعيادت وى آمده از حالش پرسيدند گفت چه حالت داشته باشم كه ديگرى ميافتد از بام و گردن من ميشكند
ديگر روزى مولانا بعيادت ترسائى رفت
كه در جوار او منزل داشت در آن اثنا از حال وى سؤال نمود ترسا گفت تب ميكنم و گردنم درد مىكند اما امروز تبم شكسته است مولا گفت اميد كه فردا گردنت بشكند
ديگر روزى مولانا بمحله يهودان رفته مهتران ايشانرا جمع كرده
گفت مرا ميشناسيد كه دانشمند مسلمانانم گفتند آرى ميدانيم كه تو فاضل زمانهء مولانا گفت چهلروز مرا ضيافت مستوفى كنيد تا بدين شما درآيم يهودان گفتند اين خود سهلست و اگر او بدين ما درآيد ملت ما را رونقى تمام بيفزايد و ضيافت