رفت حمامى فرمود تا مجموع جامهاى ويرا پنهان كردند و شمشير و خنجر ويرا گذاشتند چونسپاهى از حمام بيرون آمد جامها نديد بنابر آنكه گواهان حاضر بودند مجال دم زدن نداشت و فوطهدار فوطه از ميان او كشيد سپاهى عريان بماند بهمانصورت خنجر و شمشير در ميان بسته سراسر حمام ميرفت و مىگفت اى استاد من هيچ نمىگويم اما تو انصاف بده كه بدين هيأت بحمام آمده بودم حمامى و حاضران بخنديدند و جامها به او دادند حمامى مقرر كرد كه هر هفته يك نوبت بحمام او رود و مزد ندهد
ديگر سپاهى زنى داشت حورنام
روزى بغزا رفته بود بعد از تلاقى صفين روى بفرار نهاد به او گفتند اى نامرد كجا ميگريزى كه اگر كافرى كشى غازى باشى و اگر كشته گردى شهيد باشى و در قيامت حور عين بپاداش آن بيابى سپاهى گفت كه من اكنون خود حورى دارم براى عينى خويشتن را بكشتن نتوانداد و
ديگر در كتب تواريخ آوردهاند كه چون عقيل ابو طالب
بواسطهء غبار نقارى كه ميان او و برادر بزرگوارش امير المؤمنين على عليه السّلام سطوع يافته بود بشام نزد معاويه رفت روزى معويه در مجلسى كه مشحون باكابر شام بود گفت اى اهل شام اين آيه بسمع شما رسيده است
« تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ ما أَغْنى عَنْهُ مالُهُ وَ ما كَسَبَ »
گفتند بلى گفت اين ابى لهب عم عقيل است عقيل گفت اى اهل شام اين آيه بسمع شما نرسيده است
« وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ »
گفتند بلى گفت اين حمالة الحطب عمهء معويه است معويه خجل شده از مطايبهء خود پشيمان گرديد و همچنين
آوردهاند كه روزى معويه گفت
« يا عقيل ان فيكم شبقا . . . بنو هاشم » عقيل او را جوابداد « منا فى - الرجال و منكم فى النساء » معويه بغايت خائب و خاسر و منفعل و خجل گرديد
ديگر دهقان غورى كه ريشى دراز داشت بمجلس ميرزا ابابر آمده
دادخواهى كرد و گفت خراصان ديوان پادشاه ده من غله مرا به صد من خرص كردهاند بداد من برس ميرزا گفت اى غورى ابله ده من ريش برداشتهء و از اينهمه راه بجهة اين سخن آمدهء و چرا گزاف ميگوئى هرگز كسى ده من را صد من گرفته دهقان گفت اى ميرزا تو دو مثقال ريش مرا بده من خرص ميكنى من از خراص تو بيجهة شكوه ميكنم ميرزا بخنديد و فرمود تا نشان ترخانى بنام او نوشتند
ديگر آوردهاند كه نزد پادشاهى گفتند كه در اينشهر مردى ظريفست
كه در صورت بپادشاه مشابهت دارد ملك فرمود تا او را حاضر كردند