محافظت احوال خود ميپرداخت اما چون آنحالت طبيعى او شده بود و همواره در ترك آن فعل احتياط تمام بايست كرد عيش بر او منغص شده و وقت بر او مكدر گشت و هميشه هراسان ميبود كه مبادا بمقتضاى عادت و طبيعت امرى صادر شود كه در معرض سياست افتد بعد از چند روز كه كار بغايت بر او تنگ شده بود وقتى پادشاه خوشحال بود و بزم طرب آراسته و مقربان و نديمانرا حاضر ساخته در آن اثنا آن نديم فاضل بس لطايف بهجتانگيز و طرايف دلآويز پرداخت و پادشاهرا بغايت مسرور و خندان ساخت پادشاه گفت ايفلان امروز آن روز است كه مزرعهء مرغوب باقطاع تو دهم تا از محصول آن بهرهمند گشته بفراغت روزگار گذرانى اكنون مزرعه يا قريهء تعيين نماى كه بفرمايم تا ديوانيان آن را باقطاع تو نويسند نديم گفت اى پادشاه ريش مرا باقطاع من ده تا هرچه خواهم با ريش خود بجاى آرم كه تا دستم از ريش كوتاهست سرور و حظوظ من همه همچو يوسف در چاهست
ديگر آوردهاند كه مولانا نعمان صدر بمجلس ميرزا ابابر
در پهلوى صاحب دولت نراد كه از امر او ندماى ميرزا بود و در فن نرادى شهرهء روزگار افتاده از اينجهة كه با نرادى قرين شده بود متأذى بود و در اثناى محاوره بر زبان آورد كه بدمرضيست صاحب دولت گفت ذات الصدر خود را چه گويم ميرزا از اين سخنان خنديده و هردو را تحسين نموده و خلعت داده
ديگر مولانا پادشاه نديم مجلس ميرزا ابو سعيد گوركانى بود
كه مير عبد الرحيم مولانا را مخاطب ساخته از روى مطايبه گفت ميرزا مىفرمايد كه از مغز شكنبه مانند مولانا پادشاه مىتوان ساخت مولانا گفت تو اين را از خود مىسازى ميرزا بخنديد و مولانا را جايزه كرامت داد و مير عبد الرحيم خجل شد
ديگر پادشاهى از حضار مجلس خويش لغزى پرسيد كه آن چيست
كه پار نرسيد و امسال نرسيد و سال آينده نخواهد رسيد سپاهى كه آنجا حاضر بود گفت كه آن مواجب منست ملك بخنديد و فرمود تا مواجب ده ساله او را از خزانه تسليم نمودند و
ديگر آوردهاند كه سپاهى بود بهر حمامى كه رفتى
چون بيرون آمدى حمامى را متهم ساختى كه فلان رخت بازده و جنگ و نزاع راست كردى آخر - الامر مزد حمامى و دلاك ندادى و همهء حماميان اينمعنى را دانسته او را در هيچ حمامى راه نمىدادند سپاهى بيچاره ماند به حمامى رفت و با حمامى شرط كرد كه ديگر كسى را تهمت دزدى ننهد و مزد حمامى و دلاك بدهد و بر اينجمله گواهان گرفته بحمام درون