جامهاش از زير ستون بيرون آورد
ديگر اسماعيل بن محمد از فصحا و فضلاى زمان خود بوده
و مقرب بعضى از خلفاى عباسى نوبتى به نيشابور رفته آبوهواى آنديار او را خوش آمده كاريزهاى بسيار او را پسنديده رحل اقامت انداخته و در آن اوان قرب دوازده هزار كاريز در آنبلده جارى بود ليكن از مردم آنديار بسبب تقصير خدمت خاطر او غبارى گرفت و در اين اثنا خليفه بوى نوشت كه از آبوهوا و مردم آن مملكت ما را خبر ده اسماعيل در جواب قلمى نمود كه نيشابور موضعى دلگشاست اگر آبيكه در زير زمين اوست بر روى زمين بودى و مردمى كه در رويزميناند در زير زمين باشند
ديگر امير عليكه كوكلتاش از امراى معتبر ميرزا شاهرخى بوده
و همواره زر بسيار به قرض حسنه بمردم مىداد بميعاد مرگ ميرزا شاهرخ جمعى از غمازان اين سخن را بسمع پادشاه رسانيدند و بوجهى نامناسب تقرير كردند چنانچه مزاج شاهرخى را به دو منحرف ساختند روزى پادشاه از روى غضب بامير گفت طرفه حاليست كه دولت تو به من قائمست و تو بمرگ من مشتاقى امير عليكه گفت اينمعنى از كجا بخاطر اشرف رسيده ميرزا فرمود كه دليل بر اين سخن آنكه قرض بمردم ميدهى كه بعد از مرگ من بستانى امير عليكه بر زبان آورد كه راستست آنچه بپادشاه گفتهاند ليكن بنده بجهة آن قرض بدرويشان بآنموعد مىدهم كه آنجماعت همواره بدعاى طول عمر و درازى حيات پادشاه مشغول باشند از خوف آنكه موعد نرسد و زر نبايد داد ميرزا را اينسخن بغايت خوش آمده و امير را بمزيد تقرب مخصوص ساخته غمازانرا از نظر بينداخت
ديگر خواجه غياث الدين بير احمدخانى مدت چهل سال وزارت ميرزا شاهرخ را مينمود
و خواجه احمد داود نيز بمرتبهء وزارت رسيده بود و احمد بن داود مردى سياهچرده بود متهم باينكه بندهزاده است نوبتى با خواجه بير احمد پرسيد كه اينمرغكان چه ميگويند خواجه جوابداد كه ميگويند كاكا رسيد ديگر خواجه شرف الدين محمد و خواجه حاجى نيز هردو از وزراى ميرزا شاهرخ بودند نوبتى هردو در سر ديوان نشسته بودند كه قاصدى مكتوب يكى از امراء رسانيد كه بخواجه حاجى نوشته خود خواجه مذكور آنمكتوب را از قاصد گرفته بگشود و آغاز خواندن كرد در آن اثنا كه باسم خود رسيد مرغى كه در هوا پرواز مىنمود تنجالى انداخته بر بالاى لفظ خواجه حاجى آمد خواجه شرف الدين محمد گفت « عند ذكر