تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 891

مساهمون:

ص٨٩١
ربيع حاجب كه در خدمت ايستاده بود بانگ بر هاشمى زده گفت در حضور خليفه دعاى پدر چند مكرر گردانى جوان گفت تو بدين اعتراض كه كردى مستوجب ملامت نيستى چه حلاوت پدر درنيافتهء قدر آن ندانى ابو جعفر چندان خنديد كه در مدت عمر هيچكس او را چندان خندان نديده بود

ديگر گويند نوبتى در يكى از ثغور اسلام آوازه افتاد كه كفار رسيدند

و حكام باحضار عساكر فرماندادند جوانى سپاهى بيرون آمد كمانى بىتير در دست گرفته امير لشكر از او پرسيد كه تيردان تو كجا است جوابداد كه تير ندارم اما چونخصمان بجانب ما اندازند من بردارم و باز به روى ايشان اندازم امير گفت شايد كه ايشان تير نيندازند آنمرد گفت اگر ايشان تير نيندازند بتير انداختن من نيز حاجت نيفتد

ديگر مردى نزد شريك قاضى رفته

گفت امير المؤمنين على عليه السّلام در زمان قضيه حكمين به فرزند خود حضرت امام حسن عليه السّلام خطاب كرده گفت ايكاش پدر تو به بيست سال پيش از اين مرده بودى اكنون تو در اينسخن چه ميگوئى اينسخن را بدان گفته كه او را در خلافت خود شكى بوده چه اگر او را در اينمعنى ريبى نبودى اينكلمه نفرمودى شريك گفت در اين سخن چه ميگوئيكه خداوند جل ذكره از قول مريم اينسخن را بدانجهة گفت كه او را در عفت خود شكى بود خارجى جوابداد كه لا و اللّه چنين نيست شريك بر زبان آورد كه هرچه تو در باب قول مريم بگوئى ما در سخن حضرت امير المؤمنين على عليه السّلام همان بر زبان آورديم

ديگر آورده‌اند كه روزى يزيد پليد با حضرت امام زين العابدين بر سبيل تعرض گفت

شنيدم كه عبد المطلب و پسرش عباس و پسرش عبد اللّه در آخر عمر نابينا شدند چونست كه بنى هاشم را در آخر عمر بصر پوشيده مىشود آنحضرت فرمود كه همچنانكه بنى اميه را در اول عمر بصيرت پوشيده مىشود يزيد از اينجواب منفعل شد

ديگر آورده‌اند كه حضرت امير المؤمنين على عليه السّلام معتدل القامت بود

و عمر بن الخطاب دراز بالا نوبتى آنحضرت به نماز مشغول بود عمر درآمده بسبيل مزاح كفش آنحضرت را بر موضعى مرتفع نهاد تا دست امير بدان نرسد على مرتضى از اين حال آگاه شد در آن وقت كه عمر بسجود رفته بود ستون مسجد را برداشته جامهاى آن را در زير آن نهاده روانشد عمر آغاز اضطراب كرد و آنحضرت اضطراب او را ميديد و تبسم ميكرد عاقبت گفت شرط كن كه من بعد به مثل اينحركت اقدام ننمائى عمر شرط كرده حضرت ستونرا برداشت تا