بود بر زبان آورد كه اگر نوح نميرود ديگريرا بفرست و ما را خلاص كن
ديگر آوردهاند كه عبد الملك مروان با سويد گفت
كه ده عضو از اعضاى آدمى بيان كن كه حرف اول كاف باشد سويد گفت الكف و الكتف و الكبد و الكليه و الكرسف و الكعب و الكاهل و الكرش و الكفل و الكلكل عبد الملك گفت نيكو گفتى اما آدمى را كرش نميباشد سويد گفت مرا مهلت ده تا بدل آن بگويم بعد از لحظهء بقضاء حاجت رفته نظرش بر ميان ران خود افتاده كمر بيادش آمد همچنان با عورت برهنه در برابر عبد الملك دويده گفت « ايها الامير الكمرة الكمرة و هى تمام العشرة » عبد الملك را از آنحالت خنده آمد و او را انعامى وافر داد
ديگر منجمى از شخصى پرسيد كه طالع تو چيست
آنشخص جوابداد كه تيس منجم گفت در ميان بروج كواكب تيس نيست غلط كردهء آنمرد جوابداد كه غلط نكردهام در اوان بلوغ منجمى مولود مرا ملاحظه كرده گفت طالع تو جديست و امروز كه من بسن كهولت رسيدهام ظاهر استكه طالعم تيس شده باشد و از مرتبهء بزغالگى گذشته
ديگر مردى نزد طبيب آمده گفت شكم من درد مىكند
درين باب نظرى فرماى طبيب فرمود كه امروز چه خوردهايد جواب داد كه نان سوخته طبيب سرمهدان طلب نموده ميلى جواهر دارو در ديدهاش كشيد عليل گفت ايمولانا شكم من درد مىكند جواهر دارو را در علاج آن چه دخلست طبيب گفت چشمت را روشن ميگردانم تا من بعد نان سوخته نخورى و بقولنج گرفتار نگردى
ديگر مرديرا كه دعوت نبوت ميكرد به خدمت پادشاه زمان بردند
ملك از او سئوال نمود كه تو كيستى جوابداد كه پيغمبر خدايم ملك گفت كه معجزهء تو چيست جوابداد كه هرچه مقرر كنى بتقديم رسانم ملك گفت همين لحظه خربزه نزد ما حاضر ساز متنبى بر زبان آورد كه سه روز مرا مهلت ده پادشاه گفت همين لحظه حاضر بايد ساخت متنبى گفت ايملك چرا انصاف نميدهى خداوند جل ذكره در كمال قدرت در مدت سه ماه خربزه ميآفريند تو مرا سه روز مهلت نميدهى حاضران فروخنديدند ملك دانستكه آنشخص مردى مزاح و ظريفست و بواسطهء افلاس اينسخنان ميگويد او را توبه داده انعامى گرم فرمود
ديگر گويند جوانى از بنى هاشم نزد ابو جعفر عباسى آمده
خليفه از او سئوال نمود كه پدر تو در كدام تاريخ وفات يافت گفت خدايش بيامرزاد در فلانروز وفات يافته و مرقدش پرنور باد در فلانموضع او را دفن كرديم