نميستاند شريح سئوال نمود كه تو به او چهچيز ميدهى و او از تو چه چيز ميخواهد بر زبان آورد كه من آب به او مىدهم و او نان ميخواهد و من نان ندارم كه به او دهم قاضى در حق او احسان كرده بيچاره را شادمان بازگردانيد
ديگر آوردهاند كه زنى شوهر خود را بمجلس شريح برده
با قاضى خطاب كرد كه ايها القاضى اينمرد عنين است و من زنى جوانم و بصحبت مردان مشعوف بفرماى تا مرا طلاق دهد قاضى گفت ايمرد تو چه ميگوئى آنمرد بر زبان آورد كه ايمولانا اينزن دروغ ميگويد اگر اجازت فرمائى همين ساعت مانند سنگ سخت ساخته در مشت تو نهم شريح گفت چون كلوخ كن و در كس زنت نه تا زحمت ما ندهد
ديگر آوردهاند كه زنى جميله شوهر خود را بقاضى برده
گفت ايقاضى من عورت جوانم و اينمرد پاس خاطر من نميدارد و حق من نميگذارد و من نميتوانم كه جوانى خود را بر باد دهم زيرا كه جوانى متاعى نيست كه چون از دست برود ديگر بدست آيد .
امروز جهانرا چه شكر بايد خورد * كايد روزى كه خون جگر بايد خورد
قاضى كه مرد عاشقپيشهء ظريف بود از مرد پرسيد كه چرا چنانچه بايد در تراضى خاطر خواتون نميكوشى مرد جوابداد كه و اللّه من در خدمتكارى از خود بتقصير راضى نميگردم زن گفت من اينها نميدانم اگر هرشب در اين قصر سيمين را پنجنوبت نزند محالست كه ديگر ملك وصالم او را مسخر گردد مرد گفت من هرشب زياده از سه نوبت حريم حرمت را طواف نتوانم كرد قاضى گفت من در امر قضا . . . عجب مال خود بر سر آنمعامله نهم اكنون بجهة قطع اينمنازعت دو نوبت ديگر را من تكفل نمايم تا حدود پنجگانه درست شود
ديگر نوبتى ميان مرد شيعى و شخصى سنى مناظره واقع شدى
سنى از شيعى پرسيد كه عايشه را دوست ميدارى مرد شيعه جوابداد كه مرحبا دوستداشتن حرم پيغمبر چهكار تو روا ميدارى كه من زن ترا دوست دارم سنى گفت لا و اللّه شيعى بر زبان آورد كه امريرا كه بر خود نپسندى چرا بر پيغمبر روا ميدارى
ديگر اغراب الدوله آورده است كه مؤذنيرا ديدم كه ميدويد
و ببانگ نماز ميگفت از او پرسيدم كه چرا چنين ميكنى جوابداد ميخواهم كه آواز خود را از دور بشنوم چه ميگويند كه آواز تو از دور خوشتر است كه از نزديك
ديگر نوبتى شخصى جماعتى را امامت ميكرد
بعد از فاتحة الكتاب بر زبان راند كه
« إِنَّا أَرْسَلْنا نُوحاً »
و بعد از آن يك حرف از اين سوره بخاطرش نيامده فروماند و متوقف گشت اعرابيكه از جملهء مقتديان