تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 888

مساهمون:

ص٨٨٨
است گفت « هذا من مطايبات نعمان »

ديگر مخزمة بن نوفل زهرى پيرى بود نابينا

و بر علم انساب و تواريخ مهارت تمام داشت روزى در مجمعى نشسته بودند با جمعى از اصحاب رسول اللّه « ص » سخن در پيوسته در اين اثنا بجهة دفع فضله از آنمجلس برخواست گفت خدا مسلمانيرا بيامرزد كه دست اين پير عاجز را گرفته بموضعى خلوت برد نعمان دست نوفلرا گرفته لحظهء او را بهرجانب برده و در برابر آنجماعت او را نشانده گفت بقضاء حاجت مشغول شو كه كسى اينجا نيست آن بيچاره بنشست تا بول كند اهل مجلس زبان بطعن او گشوده گفتند شرم نميدارى كه عورت خود را در برابر مردم داشته در مقابل مسجد بول ميكنى اگر حرمت محاسن سفيدت مانع ما نشدى ترا ايذاى بليغ ميكرديم ابن نوفل گفت من از مسلمانى التماس كردم كه دستم گرفته بموضعى خلوت برد او مرا اينجا آورده كاش دانستمى كه آنشخص كه بود تا انتقام خود را از او بستانم يكى گفت آنمرد نعمان بود مخزمه نوفل را به آنجا نشسته يافت و عثمانرا ديد كه در پيش محراب نماز مىكند و اين صورت در زمان خلافت عثمان بود نعمان نزد مخزمة بن نوفل آمده گفت كه نعمانرا بدست تو دهم تا سوگند خود راست گردانى و عهد خود را بوفا رسانى مخزمه گفت اى و اللّه نعمان دست او را گرفته پيش محراب آورده و عثمانرا بر او نمود مخزمه عصا بهردو دست گرفته عثمانرا در لت گرفت در اثناء عصائى بر سر عثمان رسيده سرش بشكست مردم دويده گفتند اى نابينا چرا با خليفه چنين كردى گفت نعمانرا كه خليفه ساخته گفتند اين عثمانست مخزمه صورت حال باز گفت گفتند كه آنشخص كه ترا اينجا آورده بود نعمان بود خواستند كه مخزمه را ايذاء كنند عثمان منع كرد مخزمه گفت كه اى ياران بدست نعمان درمانده‌ام اكنون توبه كردم كه من بعد با او معادات نورزم شما شفاعت كنيد كه او نيز از سر من درگذرد

ديگر روزى اعمش از خانه خندان بيرون آمده ملازمان از سبب خنده سؤال كردند

جوابداد كه دخترى پنجساله دارم اين وقت كه ارادهء بيرون آمدن داشتم نزد من آمده يكدرم طلا طلبيده گفتم ندارم روى بمادر خود آورده گفت در عالم هيچكس ديگر نيافتى كه زن اين فقيه گدا شدى

ديگر آورده‌اند كه زنى شوهر خود را بمجلس قضا حاضر ساخته

از وى شكايت نمود كه نفقه به من نميدهد شريح قاضى گفت ايمرد چنين ميكنى آنمرد جوابداد كه ايها القاضى آنچه او ميخواهد من ندارم و آنچه من دارم