درشتخوى و زباندراز است من بدست او درماندهام چه بر من گستاخ شده اگر شما او را ضبط ميتوانيد كرد ويرا بشما ميفروشم و شايد كه او بر زبان آورد كه من بنده نيستم بايد شما گوش بسخن او نكنيد آنطايفه گفتند كه ما او را بده شتر از تو ميخريم و خريديم و شتران تسليم نعمان نموده و همراه او بلشكرگاه آمدند نعمان سويط را بر ايشان نموده آنقوم سويط را گرفته كشيدند و گفتند ما ترا بده شتر خريديدم اطاعت نماى و با ما بوثاق ما آى سويط گفت من غلام كسى نيستم ايشان بر زبان آوردند كه با ما گفتهاند كه تو به اين بهانه متمسك خواهى گشت و رشته در گردن سويط كشيده كشان كشان به منزل خود بردند ابو بكر از آنحال خبر يافته شترانرا بازداده سويط را خلاص كرد و اينخبر به سيد بشر رسيده مدتى از اينحديث تبسم مينمود
ديگر نوبتى نعمان سبوئى عسل خريده صاحبش با خود بدر مسجد آورد
و با او گفت در همين موضع توقف نماى تا قيمت آن به تو دهم و آنعسلرا به خدمت سيد رسل آورده آنحضرت آن را به گمان آنكه هديه آورده است بر ياران قسمت فرموده بعد از لحظهء اعرابى فرياد برآورد كه چون عسل مرا خورديد قيمت آن به من دهيد حضرت رسالت پناه متبسم گشته از نعمان سئوال نمود كه اينچه كار بود كه از تو سر زد نعمان جوابداد كه يا رسول اللّه خواستم تا از من عسل كه جنسى بغايت نفيس بود تناول فرمائى و بهاى آن نداشتم بدين طريق عمل نمودم آنسرور خندان شده امر كرد تا بهاى عسلرا باعرابى دادند
ديگر در كتب سير به نظر رسيده كه چو نعيينة بن حصين فزارى از مذهب ارتداد رجوع نموده
بار ديگر مسلمان شد روزى در عهد عثمان با نعمان از درازى ماه رمضان و صعوبت روزه - داشتن شكايت كرد نعمان از روى ظرافت با وى گفت اگر در روز روزه داشتن تو شاق است بشب روزهدار و بروز افطار كن عيينه بنا بر قول نعمان چند شب روزه داشته چيزى نخورد اتفاقا عيينه روزى تا هنگام شام در مجلس عثمان بجهة مهمى توقف نموده چون شام رسيد عثمان و ياران خواستند كه روزه بگشايند طعام حاضر ساختند عثمان عيينه را گفت پيش آى تا افطار كنيم عيينه جوابداد كه من نيت صوم كردهام چگونه افطار كنم عثمان گفت تو صباح نيت صوم كرده بودى و اكنون شام است باعث بر اينسخن چيست كه تو ميگوئى عيينه بر زبان آورد كه من بشب روزه ميدارم و بروز افطار ميكنم چه اينمعنى بر من آسانست عثمان دانستكه اينسخن را نعمان گفته