تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 886

مساهمون:

ص٨٨٦
ساخته فرمود كه حال شتر گمشدهء تو كجا رسيد حرث جوابداد كه اسلام زانوى او را ببست تفصيل اين اجمال آنكه حرث مدتى در مدينه جميلهء ديد كه روغن گاو ميفروخت دلش به اين جميله ميل كرده تدبيرى انديشيد و به او گفت روغنى به از اين دارى گفت دارم اما در خانه است حرث با او بحجرهء وى رفته زن مشكى بگشود و حرث چاشنى كرد و گفت بهتر از اين ميخواهم عورت سر مشك را بدست گرفته حرث مشگ ديگر را باز كرده بعد از آن برخاسته به آن ضعيفه گفت سرخيگرا بگير كه شتر من گريخت زن گفت صبر كن تا سر اين مشگرا به‌بندم حرث گفت بستان كه شتر من رفت و اگر نگيرى رها كنم زن بالضروره سرمشك را بدست ديگر گرفت و حرث چون دستهاى او را در بند ديد بر كفل او نشسته ميل در سرمه‌دان عاجش كرد و زن هرچند حركت كرده فايدهء بر آن مرتب نشد بل مزيد علت گشت لاجرم بالضروره تن در داد و آنچه سيد عالم فرمود اشاره بدينمعنى بود

ديگر آورده‌اند كه نوبتى سيد عالم و سرور بنى آدم از حجرهء عز و جاه بيرون رفته

در آن روز از بعضى از اصحاب آزرده‌خاطر بود و هيچيك از اصحابرا قدرت آن نبود كه ابتدا بتكلم نمايد يكى گفت من رسول اللّه را بخنده آرم آنگاه پيش رفته گفت يا نبى اللّه شنيده‌ام كه چون دجال خروج كند قحط و غلاى عظيم در جهان شيوع يابد و دجال انواع طعامها مرتب ساخته هركه با او گردد طعامش دهد اكنون راى عالم آراى حضرت رسالت پناه دربارهء من چيست اگر زمان او را دريابم و در آنوقت بغايت گرسنه باشم تواند بود كه طعام او بخورم و چون شكم چهار پهلو كنم بخداى ايمان آورم و در او كافر گردم سيد عالم از استماع اين سخن خندان شده فرمود خداوند تعالى مؤمنانرا از وى بىنياز گرداند

ديگر آورده‌اند كه نعمان بن عمرو انصارى از اصحاب رسول اللّه صلى اللّه عليه و إله بود

و از اعراب باديه و نعمان بغايت لطيف‌طبع و موزون‌حركات بود نوبتى رسول اللّه ابو بكر را بموضعى ميفرستاد ، نعمان و سويط را نيز با او همراه نمود و سويط نيز از اعراب باديه بود بغايت سيه‌چرده چنان كه بغلامان هندى مشابهت داشت و در اين سفر ضبط زاد و توشه در عهدهء سويط بود نعمان نزد سويط رفته از او خرما طلبيده سويط تغافل نموده جواب نداد و چونطلب نعمان تكرار يافت سويط گفت صبر كن تا ابو بكر و ساير ياران بيايند نعمان از لشكرگاه بيرون رفته جماعتى جلابانرا ديد كه شتر و گاه بمدينه ميبردند نزد آنجماعت رفته گفت غلام عربى جلد دارم بغايت دانا ليكن