تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 877

مساهمون:

ص٨٧٧
دم خود را علم كرده فوج قدراندازان كمين گشوده هريك تيرى بر منفذ اسفل او گشاد دهند و بضرب پيكان جگردوز او را از پاى درآرند و پيكانيكه بجهة صيد كرگدن سازند بسى بزرگ و تيز باشد و ابو ريحان منجم در مصنفات خود آورده كه در حدود هند در سرآب كنك بيابانهاست و در آنجا جانورى هست از كرگدن بزرگتر و دو شاخ دارد و خرطومى كوتاه بر پشت او چهار كوهانست بر مثال چهارپا و آنجانور در قوت چنانست كه اگر فيل را بشاخ بزند دو نيم سازد و هيچ حيوانى تاب مقاومت با او ندارد و هيچ صياد بر صيد او قدرت ندارد و اسباب مرگش به غير از مرگ طبيعى يكى آنست كه بسيار باشد كه جانوريرا شاخ بزند و گوشت آن بر شاخ بماند و بر پشت او افتد و كرم در آنگوشت افتاده بتدريج پشت وى مجروح شود و كار به جائى رسد كه كرم باندرون او راه كند و ويرا هلاك گرداند ديگر آنكه چون بر كوه بلند باشد و آواز رعد بشنود از غايت خشم حمله ( صيحه ظ ) زده از كوه بيفتد

رخ

جانوريست بر شكل شتر و چار كوهان دارد و دندانهاى تيز و تمامت اجزا و اعضاى او زهر قاتلست حتى زبلش و لعاب دهانش و هر حيوانى كه به نظر او درآيد صيد او گردد زيراكه در دويدن با باد برابرى كند اگر جانورى از او بگريزد و بر درختى عالى رود كه او بر او نتوانرفت در زير آن بايستد و دم پهن كند و بر آن بول كند به بالا افشاند و دم او چنانست كه بر قبض و بسط او قادر است اگر قطرهء از بول او بر حيوانى آيد كه بر درخت باشد فى الفور از سميت او هلاك گشته فروافتد و اگر شخصى از او گريخته در چاهى رود در سر چاه آمده در آنجا بول كند يا سرگين اندازد تا آن بيچاره هلاك گردد حاصل آنكه نظر او بر هر حيوانى كه افتد از دستش جان نبرد و حكماى هند شطرنج را به او نسبت كرده‌اند كه بر همهء اجناس غالبست و رخرا جز مرگ طبيعى چيزى نابود نگرداند و سبب هلاكت او اكثر از آنست كه چون جانورى بشاخ زند پارهء از گوشت او بشاخش بماند و به طول مدت متعفن شده كرم گردد و آنكرم در پشت رخ افتاده او را بكشد يا آنكه آواز رعد شنيده از خشم خود را از كوه انداخته بميرد

زرافه

جانوريست غريب - شكل منظر خوب خوب‌تر كيبست و سر او از شير بلندتر است و خردتر و گردنش همچون گردن شتر است بدرازى ليكن گردن شتر كجست و گردن او راستست و دم و سر و گردنش باريك و نزديك به سينه‌اش بغايت ضخيم و غليظ است و دو شاخ مانند شاخ آهو
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 877 | مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )