ديگر بميان گله درآمده گوسفندى درربايد و ببرد چون بميان كوه رسد بايستد تا آنگرگ بيايد و هردو قسمت كنند و العهدة على الراوى و گرگ نيز مانند شير و خوك گردن نتواند گردانيد چو گردنش از يك استخوانست و مفصل ندارد و گرگ وقت صبح متوجه رمه گوسفند شود زيراكه سگان شب همه شب پاس داشته در آنوقت مانده و خوابآلوده باشند و چون گوسفندى بگيرد او را گذاشته براندش و گوسفند با او روانشود چنان كه گوئى با او خو كرده و در هر موضع كه گرگان جمع آيند البته عدد ايشان دوازده باشد از اينجهة روميان سالرا ذئب خوانند چه دوازده ماهست و گرگ سالى يكنوبت بر ماده جهد و در آنوقت ماده چنان رحم خود را تنگ گيرد كه نر از آن جدا نتواند شد و اين حالت در گرگ رعونه از سگ باشد و اگر در آنساعت آدمى بايشان رسد اگر هردو را بكشد از هم جدا نشوند و از عجايب حالات گرگ آنست كه كه اگر نظرش بر بنى آدم افتد پيش از آنكه آنشخص او را ببيند او از آدمى متحير شده بايستد اگر گرگ آدمى را تنها بيند در عقب او رود و اگر آنشخص از او بگريزد بر او حمله آورد و اگر آدمى قصد او كند نعرهء زند كه از پيش او فرار نمايد و اگر اول نظر آدمى بر گرگ افتد ظفر آدمى را بود و اگر اول نظر گرگ بر آدمى افتد فيروزى يابد گويند كه گرگان پادشاهى دارند كه به زبان رومى او را فارون گويند و تا او سخت گرسنه نشود عزم صيد نكند و چون برمه درآيد گوسفنديكه از همه خوردتر بود بگيرد و پارهء را خورده باقى را بگذارد و ايضا گويند بسواحل بحر روم نوعى از گرگ مىباشد كه ماهى ميخورند و پيوسته مترصد است كه تا صيادان نيز بجهة غذاى گرگان هركدام ماهى بيندازند و روند اگر صيادى بجهة گرگان نگذارد و برود گرگ بيايد دامگاه او را خراب سازد و گرگ از ستارهء شعرى پرهيز كند و چون آنستاره طالع گردد در شكافها و غارها گريزند و گرگ بغايت بيحس است چنان كه عرب گويد « فلان احمق من حميرة » و حميره مادهء گرگست زيراكه بچهء خود را بگذارد و بچه كفتاريرا كه مادرش كشته شده باشد شير دهد گرگ بهيچوجه با كسى الفت نگيرد گويند كه اعرابى بچه گرگى بشير ميش پروريد و چون آن بچه گرگ بزرگ شد ميش را بكشت
يكى بچه گرگ مىپروريد * چه پرورده شد خواجه را بردريد