ميرسانيدهاند و در زمان سلف چاهى در آنجا كندهاند و مارانرا بافسون در آنچاه محبوس ساختهاند و اكنون نيز پر از مار است و هر مار ديگر كه در آنولايت باشد بىاختيار خود را در آنچاه اندازد ، ديگر آنكه در زبدة التاريخ مسطور است كه در مايهء رود لر كوچك نوعى از مار است كه بر جانب دم نيز سرى دارد و نزد هر سرى دو دست و ديگر آنكه در عجايب المخلوقات آمده كه در هنديان از توابع فارس چاهيست در ميان دو كوه و از آنجا دودى برميآيد كه هر پرنده كه بر بالاى چاه بگذرد فى الفور از عفونت او بميرد و ديگر در قريهء عبد اللّهآباد همدان چشمهايست كه آبش مقدار قامتى بالا جهد و هر هرچه در او افكنى آن را بر بالا اندازد و ديگر در صور الممالك در فارسنامه به نظر بندهء حقير رسيده كه در كوره اردشير حوزه فارس چشمهايست كه هر كه از آبش تجرع نمايد اسهالى عظيم بر طبعش جارى گردد و هركه ارادهء مسهل خوردن داشته باشد به آنجا رود و از آن آب بخورد ديگر هم در صور الاقاليم مسطور است كه قريب بقريهء مورجان غاريست و از سقف آن غار آبى برميآيد اگر يك كس به آنجا ميرود ، به قدر خوردن يكنفر آب بيرون ميآيد و اگر سهكس به قدر سهكس و گويند آن از جمله طلسماتست ديگر در عجايب المخلوقات و تحفة الغرايب مذكور است كه در ميان بصره و اهواز رودخانهايست عظيم و هرچندگاه از ميان رود هيأتى بر شكل منارى شود و آواز دهل و سرنا از آن هيكل مسموع ميگردد و ديگر در عجايب المخلوقات و تحفة الغرايب مسطور است كه ميان آق شهر و انطاكيه چشمهايست كه هرگاه خشك گردد آتشى در يكى از آن دو شهر افتاده و بسوزد سلطان علاء الدين كيقباد سلجوقى آنچشمه را بجهة امتحان انباشته انطاكيه سوخته شد ديگر در عجايب المخلوقات مسطور است كه در صحراى ديه خندق از توابع مراغه چاهيست و كبوتران بسيار در آنجا مىباشد و مردم دام بر سر آنچاه كشيده آن كبوترانرا صيد ميكنند عمق آنچاه بمرتبهايست كه چون پانصد گز فروروند بروشنى ميرسند و در نواحى آن چاههاهست كه كمتر از پنجاه گز به آب ميرسد ديگر در عجايب المخلوقات آمده كه در حدود خوى چشمهايست كه تركان آن را فتور گويند آب آن چشمه را با عسل آميخته به صاحب تب دهند حمى زايل گردد و طرفه آنكه عسل باعث حميت است و بمجاورت آن آب سبب ازالهء تب گردد و ديگر در پايان كوه سيلان درختى است و گياهى بسيار بر حوالى آن رسته هر جانور كه از آنگياه و ثمرهء آندرخت
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 852
مساهمون: مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
ص٨٥٢