تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 849

مساهمون:

ص٨٤٩
خود دارد سنك مثانه‌اش را ريزه‌ريزه كند و از مخرج بول بيرون كند طلب شفا مرا بر آن داشت تا بمصر رفتم و آنسنك را بدست آوردم و بخاصيت آنحجر از آنمرض خلاص يافتم

ديگر آنكه در نزهة القلوب آورده كه در ارمنيه آتش خانه‌ايست

طويل و عريض و رفيع و منيع و بام آنعمارت را بصاروج اندوده‌اند و ناودانى مسين بر آن نهاده و در زير ناودان حوضى از سنك رخام ترتيب داده‌اند و درزهاى آنحوض را با رزيز مستحكم ساخته هرگاه كه باران آيد آن حوض از آب باران پر شود و هرگاه كه خواهند اين صورت دست دهد و ايشان نميدانند كه اين خاصيت از كجا است ديگر در كتب تاريخ مسطور است كه چون متوكل عباسى بختيشوع طبيب را گرفته بقتل رسانيد و اموال او را بخزانه فرستاد در ميان صندوقهاى جواهر نفايس صندوقچهء يافتند بتكلف مهرى بر آن نهاده و متوكل گمان برد كه در آنجا جوهرى بغايت نفيس باشد چون سر آن را گشودند سنگى ديدند متوكل غلام بختيشوع را كه محرم اسرار بود و در علم طب و حكمت مهارتى تمام داشت طلبيده از وى سؤال نمود كه آنسنك چيست و خاصيت او چه چيز است غلام گفت كه اگر خليفه عهد كند كه مرا آزاد ساخته بدرقهء همراه كند تا بروم بروم خاصيت اين سنك را ميگويم و الا فلا متوكل بر آن جمله پيمان بسته غلام گفت چون اينسنگرا بر موى مالند مويرا حلق كند و آدميرا از زحمت استره و محنت نوره خلاص كند متوكل خوشحال شده امر كرد كه مرديرا كه موى بسيار در پاى وى بود حاضر ساخته باشتغال آنعمل نمودند مجموع مويهاى او را پاك ساخت متوكل فرمانداد تا غلامرا بولايت روم برند غلام گفت چون خليفه دربارهء من اين لطف فرمود بر من واجبستكه تمامت اينمعنى را در خدمت او عرض كنم كه خاصيت اين سنگ چيست متوكل گفت چيست غلام بر زبان آورد كه سال بوقت طلوع شعرى او را در خون ميش بايد انداخت تا خاصيت او بماند و چون فصل تابستان برآمد متوكل او را در خون ميش انداخت آنخاصيت باطل شد و چونغلام رفته بود متوكل متأسف و متحير گشته مدتى محزون مىبود و ديگر مؤلف عجايب - المخلوقات آورده است كه يكى از تجار كه بجهة سود بسيار تحمل خطاير بحار مينمود و پيوسته به سفر دريا مشغول بود حكايت كرد كه نوبتى بدرياى سرانديب رفتم و در آنشهر پادشاهى بود دانا كه اگرچه كافر و بت‌پرست بود اما علما و تجار را تربيت ميكرد و اينطايفه را بعنايت خويش مخصوص ميساخت و من در آن مدت گاه‌گاه نزد