او تردد ميكردم و او از من سير ملوك عجم و احوال ملوك ماضى استفسار مىنمود و من از آن مقوله سخنان ميگفتم و بتدريج ميان من و راى اتحاد تمام روى نمود چونعزيمت سفر كردم راى با من گفت كه اگر به چيزى احتياج دارى بيان نماى تا از خزانه تسليم نمايند گفتم شنيدهام كه در خزانه ملك روغنى هست كه چون آنروغن را در خود مالند تير و شمشير در آدمى كار نكند و كارد و خنجر در بدنش نفوذ ننمايد اگر از روى عنايت كرم فرمائى بعيد نباشد راى اشاره كرد تا از خزانه آن دوپاره سنگ بياورند هريك مقدار بيضهء كبوترى با بعضى از نقطهاى سياه گفت چون اين سنگها را در روغن و شيره بجوشانند چندانكه بينى از آن برود هركه در اندام مالد تير در بدنش كارگر نيايد تا وقتى كه اندام بشويد و اگر كسى آنروغن را بخورد مادام كه از لبنيات احتراز كند همين خاصيت دهد راوى گويد كه در راه غلام آنسنگها را در روغن انداخته بجوشانيد و از آنروغن قدرى دركشيد هرچند شمشير بر وى زدند نبريد و متألم نشد
حجر بغض الخل
و ايضا راوى مذكور در كتاب مزبور آورده كه سنگى است كه هرچند او را در سركه اندازند بيرون جهد
حجر الشياطين
سنگى است سرخ و املس مانند ياقوت اما شفاف نبود چون آن را بسايند همچون زرنيخ زرد شود و چون در آنباب مبالغه نمايند مانند شنگرف سرخ گردد و جزوى از آن چون بر چهار جزو زنند چون طلا سرخ گردد
حجر الفار
سنگيست به شكل موش هرجا نهند موشان جمع آيند و مردم آنها را ميكشند
حجر هندى
سنگى متخلخل سفيد است و زرد نيز مىباشد چون بر بدن مستسقى نهند آبى زرد از آن بيرون آيد و خلاص شود ديگر صاحب نزهة القلوب آورده كه حجريست سياه و سبزرنگ نيز باشد كه اهل يونان آن را سروطاليس گويند يعنى سنگ طيار هرگاه كه آفتاب فوق الارض باشد آنسنگ در هوا طيران نمايد و چون خورشيد بتحت الارض رود به زمين نشيند و آن از لطافت بخار در هوا منعقد گردد و در حد جنوبى بود و حاملش را مطاوعت و متابعت نمايد
لاقط الفضه
سنگى سفيد است با غبريت مايل بيست مثقال آن سنگ يكمثقال نقره را از پنج گز مسافت جذب كند
لاقط الرصاص
سنگى خوشبويست و آبش مثل رصاص آن را در آتش اندازند تا چون انگشت شود پس در زيبق گداخته اندازند همه را نقرهء پاكيزه منطرق