كه نوبتى از اقصاى تركستان بغزنين ميآمدم مردى از رفيقان ما يكخروار سيماب داشت در آن اثنا گذار ما بر آبهائيكه در حدود كشمير بود و حوالى كلا و كاهست افتاد و ستورانرا از آن آبها بحيله مىگذرانيديم ناگاه ستور آنمرد كه سيماب داشت بسر در آمد و خروار سيماب متفرق گشت و چون جمع كردن آن ممكن و متصور نبود آنشخص دل از آن برداشت و با ما بغزنين آمد و چون مهمات خود ساخته در حين مراجعت بكنار آب رسيديم آنشخص از روى حسرت بر كنار آب رفته فرونگريست چيزى روشن ديد كه در ميان آب ميتافت برهنه شده در آب رفته تمامت سيمابها را ديد كه در يك جا جمع شده بود همه را در مشگها كرده بيرون آورد ، چون بر آن نظر كرد پارهاى طلا ديد كه با آن سيمابها آميخته شده بود و آنموضع معدن زر بوده است و سيماب قراضهاى زر را كه آب از كان جدا ساخته همه را گرفته بود و محبت سيماب با زر امريست كه خداوند جل ذكره بدان عالم است
ديگر آوردهاند كه يكى از ملوك فرس پسرى داشت
و او را با آن پسر محبتى عظيم و دوستى مفرط بود ناگاه آن پسر معلول به علت يرقان شده ، هرچند اطباء حاذق و حكيمان بر ابناى جنس فايق معالجه نمودند و در آن باب سعى بليغ كردند آثار صحت بظهور نهپيوست و پادشاه از اين معنى بغايت متألم شد يكى از طبيبان بر زبان راند كه سنگ يرقان بدست بايد آورد شايد كه بخاصيت آن حجر اين مرض مندفع شود ملك بتفحص آنسنگ مشغول شده طبيب گفت كه پرستوك آن حجر را بياورد و در آشيانهء خود نهد پادشاه فرمود تا بآنطريق عمل نمايند و چون بچهاى پرستوك را زعفرانى كردند بعد از چند روز حجر يرقانرا در آشيانهء پرستوك ديدند و آنسنك بر دست پسر بستند و در آب انداخته آب آن را خورد باندك روزى مرض به كلى زايلشد و عقل در اينمعنى حيرانست كه اين حيوان اين علم را در كدام كتاب خوانده و از كدام استاد شنيده
ديگر آنكه مؤلف جامع الحكايات آورده كه از شخصى شنيدم كه وقتى علت سنك مثانه بر من استيلا يافت
و هرچند اطباء معالجه كردند مفيد نيفتاد نوبتى پيريكه مسافرت بسيار كرده بود بر حال من وقوف يافت گفت در ملك مصر سنگى است كه چون آن سنك را حركت دهند آوازى از ميان سنك مسموع گردد و چون آن را بشكنند سنگى فاختهگون از ميان آن بيرون آيد و خاصيت آن حجر آنست كه هركه آنسنك را با