كه عبد اللّه فلانهء انصارى كه از جملهء اصحاب رسول اللّه ( ص ) بوده نوبتى در آنزمين شترى گم كرده بطلب شتر بر جمازهء نشسته در آن بيابانها ميگشت و واديها طى ميكرد ناگاه در آن بيابان آنشهرستانرا به نظر آورد -
سوادش ماه تا ماهى كشيده
- عبد اللّه بدروازه آن شهر رسيده آندر را از طلاى مرصع بجواهر ديد حيران مانده از شتر فرود آمده بدرون رفت نظرش بر آن قصرها افتاده حيرتش روى در ازدياد نهاد چنانچه تفحص نمود هيچكس را در آنجا نديد با خود گفت مگر آن بهشت است كه خداى تعالى ما را به آن وعده فرموده لحظهء در آن قصرها گشته هرچند خواست كه تختهء از طلا و نقره از آندرها جدا كند ميسر نشد بپاى درختان رفت چون طول اشجار آنجا قرب صد گز بود نتوانست كه از برك و ميوهء آنها جواهرى چند جدا كند گذرش بر آنجويها افتاده ديد كه جواهر در تك جوى ريختهاند پارهء از آنجواهرها برداشته در توبره ريخت و چون بواسطهء طول مدت بوى شمامهاى عنبر رفته بود امتياز نتوانست نمود كه آن از عنبر است يا خاك چندى از آنها نيز برداشت و با خود گفت كه آنها را نزد معويه برد و او را بآنشهر نشان دهد و از آنجا بيرون آمده نزد معويه رفت و صورت واقعه را تقرير نمود معويه گفت چنين موضعى كه تو نشان ميدهى وجود او در زمين ممكن نيست مگر در آسمان چنين موضعى باشد غالبا خيالى به نظر تو آمده باشد يا خوابى ديده باشى و صورت خواب در مخيلهء تو متمكن شده پندارى كه در بيدارى ديدهء عبد اللّه آن توبره جواهر را فروريخت چشم معويه بر آنجواهرها كه هرگز نديده بود افتاده متعجب گشته فروماند و يكى از آن شمامهاى عنبر را كه به گمان عبد اللّه خاك آنسرزمين بود شكسته بوى آن معويه را معطر گردانيد معويه كعب الاخبار را طلب كرده آن مرواريدها كه هريك برابر بيضه كبوترى بود با آن يواقيت و جواهر كه مثل آن در اينزمان نميباشد بكعب الاخبار نموده سخنان عبد اللّه را تقرير نمود كعب الاخبار گفت كه در تورات مذكور استكه شداد عمارتى بدين صفت ساخته است و در آخر الزمان مردى ازرقچشم سياهچرده به آن عمارت رسد معويه عبد اللّه را به آن نشانها موصوف ديده صدق مقال كعب الاخبار بر وى روشن شد كعب گفت در قرآن هم اشارت به اين واقعشده « قوله تعالى
إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ الَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُها فِي الْبِلادِ »
معويه خواست كه جمعى را به پيدا كردن شهر فرستد و آن اموال و جواهر را بخزانه نقل كند كعب گفت هيهات هيهات تا قيامت نظر هيچ آفريدهء بدان