بحر چين نوعى از مردماند سفيد چهره و نيكوروى كه عقل از مشاهدهء جمال ايشان متحير ميگردد ، اما عريانند و با بنى آدم انس نميگيرند بلكه چون نظر ايشان بر آدمى افتد بر كوههاى بلند گريزند و جمعى بجهة خوبى صورت ايشان بلطايف الحيل دختران ايشانرا بدست آرند و در عقد نكاح كشند و از ايشان فرزندان متولد شود اما اغلب آنكه به فرزند الفت نگيرند و اگر لحظهء از محافظت ايشان غافل شوند فرار نمايند و نادر باشد كه به غير از عورتپوش بلباسى متلبس شوند و آنجماعت طبايع و خاصيت ادويه را بغايت خوب ميدانند و مردم بچگان خورد آنقوم را گرفته نگاه ميدارند و ايشان انواع ادويه آورده بخاصيت آن اشاره ميكنند و بدانكس داده فرزند خود را ميستانند و عجب آنكه فرزندان وحشى را چنان دوست ميدارند و با اولاد اهلى الفت نميگيرند
حكايت : صاحب نزهة القلوب حمد الله مستوفى آورده كه در جزاير بحر چين گروهى متوطناند
كه سر ندارند و روى و دهن و بينى آنجماعت بر سينهء ايشانست و باقى اعضاى ايشان برقرار انسان مسود اوراق در تاريخ يمن مطالعه كرده كه ذو الاذعار پادشاه يمن كه پدر سودابه زن كيكاوس بود لشكر بديار مغرب كشيده بجزيرهء رسيد كه آدمى بيسر در آنجا بودند و رويهاى ايشان در سينهء آنقوم بود جمعى از آنها را گرفته بيمن آورده و عرب از آنصورتهاى مهيب هراسان شده آنپادشاه عاليمقدار را بذو الاذعار ملقب ساختند و ذعر بلغت عرب مرادف ترس است
حكايت : در سير النبى مسطور استكه در جزاير بحر زنگ گروهى ساكنند بر هيأت و صورت آدمى
اما ساقهاى ايشان استخوان ندارد و صاحب عجايب - المخلوقات آورده كه آنطايفه آدمى را فريب ميدهند و بر گردن ايشان مىنشينند و تعذيب ميكنند اما اينمعنى معقول نيست و فردوسى فرموده :
كسى را نهبينى تو پا از دوال * لقبشان چنين بود و بسيار سال
حكايت : در عجايب المخلوقات مسطور استكه در جزيرهء از جزاير بحر چين گروهى توطن دارند كه قد ايشان چهار شبر است
و رنك و رويشان سرخ و از تيزى گفتار سخن آنجماعت را نميتوان فهميد و در جزاير بحر زنك نيز همچنين طايفهء هستند كه قد ايشان يك ذراعست و عريانند و با زنگيان هرسال محاربه ميكنند و آن طايفه بسيارى از ايشان را ميكشند و از كشته ايشان تغذى مينمايند
حكايت : در عجايب - المخلوقات آمده كه گليم گوشان از نسل مليكاند
و منازل آنجماعت در جوار يأجوج