تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 751

مساهمون:

ص٧٥١
پيدا شده متعرض آينده و رونده ميشدند اين سخن بسمع خليفه رسيده فرمود كه مسرور خادم بآنطرف توجه نمايد و دمار از روزگار ايشان برآورد مسرور بموجب فرموده عمل نموده با جمعى از سپاهيان متوجه آنصوب شدند و مجموع آنقوم خاكسار را بدار البوار فرستادند و سرهاى ايشانرا برداشته متوجه دار الخلافه گشتند و چون بدار السلام بغداد رسيدند فرمود تا رؤس دزدانرا تعداد نمايند بعد از آنكه شمردند يكسر كم آمده مسرور انديشمند شد چه صاحب بريد سرهاى ايشانرا نوشته بود و بيم آنبود كه هرون از آنسر استفسار نمايد و عتاب فرمايد در اثناى اين انديشه پيرى به نظر مسرور و بر شترى نشسته و طيلسانى بر روى افكنده و مصحفى در دست گرفته قرآن ميخواند چون نزديك مسرور رسيد سلام كرد مسرور از او پرسيد كه چه كسى و از كجا ميآئى جوابداد كه مردى فقير و قارى قرآنم و از حرم كعبه ميآيم مسرور گفت در بشرهء تو غير از آثار شرارت امرى ديگر مشاهده نميكنم فرمود تا او را گرفته گردن زدند و سر او را آورده بعوض سر گمشده در سلك سرهاى بريده انتظام دادند و چون لباس او را كاويدند كمند و كمان و استره‌هاى تيز و خنجرهاى خونريز و آلات و ادوات دزدان و عياران ظاهر شد مسرور دانست كه در اين امر سرى بود از اسرار قضاوقدر پس فرمود تا بار ديگر سرها را شماره كردند يكى زياده آمد مسرور ببغداد آمده صورت حال را بعرض هارون رسانيد هرون مسرور شده گفت من بهلاك اينمرد خوشحال‌ترم كه از فناى آن چهل قطاع الطريق ، چه ايشان دزدان آشكارا بودند و اين طرار پنهان و فساد اين يك از ايشان زياده بوده .
تعبيها بين كه روزگار برآرد * تا ز دل ظالمى دمار برآرد

حكايت : در مصنفات ارباب اخبار مرقوم است كه نوشيروان نوبتى به شكار رفته

از حشم و لشكر بتقريبى دور ماند و در اثناى راه نظرش بر پيرى خاركش افتاد كه پشتهء خارى بر دوش كشيده .
لنگ لنگان قدمى برميداشت * هرقدم دانه شكرى مىكاشت
ناگاه استخوانى در پاى او رفته خون از وى روانشد پير بيچاره قدرى خاك از جاى خشك دارو بر آن ريش افكنده در رفتار آمد پادشاه را بر حال او رحم آمده گفت اى پير ترا وقت راحت و آسايش است نه هنگام مشقت و گدازش پير جوابداد كه