تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 748

مساهمون:

ص٧٤٨
من افتاده گفت در افشاى سر من مكوش و علاجى كن كه خون بازايستد من بر - خاستم و روغن زيت جوشانيدم و دست او را در آنجا نهادم تا خون بازايستاد صورت حال از او پرسيدم گفت مدتيست كه شيطان مرا فريب داده و اين كنيزك سياه با من يار شده هرگاه كه يكى از معارف وفات مييابد او مرا خبر مىكند و محل قبر و مدفن او را تحقيق نموده مرا اخبار مينمايد و من شب بيرون رفته مسافران سفر آخرت را برهنه ميسازم و از اين عمل كفن بسيار بهمرسانيده‌ام امشب بشيوهء سابق بيرون رفتم و چون خواستم كه قبر را بشكافم مردى از عقب من درآمده من خواستم كه او را دفع كنم او پيشدستى نموده به زخم تيغ آبدار دست مرا بينداخت قضيه دختر اينست كه شنيدى و او زياده از آنچه بوى رسيده اين گناهرا درخور نيست باقى تو دانى قاضى با دختر گفت مصلحت تو در آنست كه بحبالهء زوجيت اينمرد درآئى تا اينراز مكشوف نگردد دختر لحظهء اضطراب كرده گفت من چگونه با مرديكه دست مرا انداخته باشد هميشه دست در كاسه كنم و آخر الأمر راضى شده قاضى از منشأ و مولد من سئوال نمود و من احوال خود را تقرير نمودم گفت اموال بسيار دارم و به غير از اين دختر وارثى ندارم اگر بدين مصاهرت رغبت نمائى مدت العمر از فكر معاش پيدا كردن خلاص يا بى من گفتم زمام اختيار خود را بدست مولانا داده‌ام بهر چه فرمايد فرمانبرم قاضى اكابر و اشراف شهر را حاضر كرده دختر را با من عقد كرد و من چندگاه بمشاهده جمال او محظوظ بودم و مرا با او محبتى مفرط پيدا شده بود اما هرگاه كه نظرم بر دست او ميافتاد بر دست خود نفرين ميكردم و چون مدت يك سال از اينحال برآمد شبى بر بستر استراحت خفته بودم ناگاه احساس چيزى گران كردم كه بر زبر من افتاده بود از صدمت آن بيدار شدم ، دختر را ديدم كه بر سينهء من نشسته و هردو دست مرا در زير زانوهاى خويش گذاشته و استرهء مانند قطره آب در دست ، آهنك گلوى من داشت آغاز تضرع و زارى كردم گفت ايگداى درها و ايكاسه‌ليس هر جاى بىبرگ‌ونوا با وجود آنكه حركتى چنين كردى و دست مرا انداختى ميخواهى كه مرا در تحت امرونهى نگاهدارى گفتم اى بانوى عظمى آنچه واقع شده بود امرى بود مقدر بتقدير ربانى و اگر من دانستمى كه مثل تو نازنينى مرتكب آن امر شده هرگز متعرض نميشدم و اگر تو از من نفرت جوئى من ترا طلاق دادم و