سوگندان غلاظ و شداد ياد كردم كه سر او را منكشف نگردانم و هم در اينروز از شهر بيرون بروم دختر از سينهء من برخاسته استره پنهان كرد و نزد من آمده زبان بمعذرت گشاده گفت من ترا امتحان ميكردم و مطايبه مينمودم گفتم از من دور شو كه ترا سه طلاق دادم چون دختر دانست كه بر گفتهء خود راسخم به خانه رفته مبلغ هزار درم بيرون آورده نزد من گذاشت و گفت اين محقر را زاد راه ساز من نقد را با آنچه در مدت بهمرسانيده بودم برداشتم و از آنشهر سفر كردم و خود را از آن بليه نجات دادم
حكايت : آوردهاند كه در زمان هرون الرشيد على بن عيسى قمى عامل بعضى از ولايات بود
و ميان او و غسان معير كه از ارباب نعمت و ثروت بود و از مقربان و مخصوصان عتبهء سلطنت ، عداوت و خصومت قايم بود اتفاقا جمعى از حساد و اضداد بسمع هارون رسانيدند كه على بن عيسى مذهب شيعى دارد و بخلافت آل على عليه السّلام قائلست هارون على بن عيسى را طلب نموده فرمود كه حسابش كردند چهل هزار مثقال طلا از مال ديوان نزد او باقى بود هارون على بن صالح را فرمود كه اگر على بن عيسى اين مبلغ را به مدت سه روز تسليم نمايد او را بگذار و الا خزانهء بدنش از نقد حيات خالى ساز على بن عيسى سراسيمه و متحير گشته بهلاك خويش متيقن گشت و از نويسندگان در آنباب رأى صواب طلبيده گفتند از غسان معير در اينباب استمداد نماى على گفت ميان من و او غبار نقار ارتفاع دارد گفتند شرط بزرگان نيست كه بر افتادگان شماتت نمايند نزد او رو كه گمان چنانست كه مهم تو برحسب دلخواه ساخته گردد و على بن عيسى بخانهء غسان رفته چون نظر غسان بر وى افتاد مقدم او را تعظيم اجلال نموده از سبب تجشم پرسيد على قصهء خود را عرض كرده غسان گفت اميدوارم كه اين دغدغه از خاطر تو مرفوع گردد و على بن عيسى مأيوس و متحير به خانه مراجعت نموده ملازمان غسانرا ديد كه بر در سراى ايستاده دو اشتر زر بار كرده آورده بودند و منتظر نشسته چون على را ديدند گفتند غسان ترا سلام مىرساند و ميگويد كه آنوجه كه از تو طلبيدهاند فرستاديم انشاء اللّه تعالى بعد از اين خدمات ديگر بتقديم رسانيده على بن عيسى مسرور و مستبشر شده آنزر را بعلى بن صالح داده على بن صالح روز ديگر در وقتى كه غسان بمجلس خليفه نشسته بود به خدمت هرون شتافته گفت يا امير المؤمنين چهل هزار مثقال طلا كه فرمان بوصول آن صادر شده بود از على بن عيسى اخذ كردم فرمان چيست