كرده از پيش من گريزان گشت من او را تعاقب نمودم او را درنيافتم لكن خانهء كه او بدانجا رفت نشان كردم و بهمانموضع رفتم و دست بريدهء او را آوردم و پنجه آهنين از او جدا ساختم دستى ديدم بغايت لطيف كه دو انگشترى طلاى نگين ياقوت در انگشت او بود با خود گفتم اين بدست زنى ميماند . . . كه زن طريق نباشى مسلوك دارد در اين فكر بخواب نميرفتم و چون صبح صادق علم نورانى در فضاى هوا برافراشت بدر آنخانه رفتم كه شب نشان كرده بودم و از مردم محله پرسيدم كه اينخانه تعلق بكه دارد گفتند اين وثاق قاضى اينشهر است از حال قاضى سئوال نمودم گفتند پيرمردى عالم و فاضلست و صاحب ثروت و مكنت است و اكنون در اينمسجد نشسته است چون از محل اقامت قاضى آگاه شدم به خدمت او رفته سلام كردم و بعرض رسانيدم كه مرا سخنى استكه در خفيه با مولانا بايد گفت قاضى مرا بخلوتى طلبيده من آندست را پيش او گذاشتم گفتم اينرا ميشناسى قاضى لحظهء تأمل كرد و گفت دست را نميشناسم اما انگشتريها را ميدانم من صورت قضيه را بالتمام تقرير كردم قاضى دست من گرفته بوثاق خود برد و طعامى پيش آورده زوجهء خويش را آواز داد كه بيرونآى و با ما طعام خور جواب داد كه در حضور مرد بيگانه چگونه بنشينم قاضى مبالغه نمود و آن مستوره با هزار شرموحيا آمده نزد ما بنشست قاضى گفت دخترت را بطلب زن گفت مگر اختلالى بعقل تو راه يافته استكه ارتكاب چنين محظورات مينمائى دخترى ماهسيما را كه در حسن و لطافت شبيه ندارد بچهتأويل نزد مردى نامحرم توان نشاند قاضى گفت اگر دختر را نياورى از من مطلقه باشى زن مضطرب شده دختر را حاضر كرده دخترى ديدم كه نور رخسارش آفتاب را در تاب داشت اما از الم دست چهرهء معشوقانهاش شيوهء عاشقان گرفته قاضى گفت ايدختر با ما در طعام خوردن موافقت نماى دختر نشسته بدست چپ طعام مىخورد مادرش گفت بر دست راستش قرحهء پيدا شده و مرهم بر آن نهاده است قاضى گفت بنگرم كه اين قرحه چگونه است مادر دختر گفت بر استكشاف پردهء دختر خويش قيام منماى و ترك اين پرسش ميكن قاضى گفت اينمرد را بجهة اين قضيه آوردهام و دست بريده را بزن نمود ، آن مستوره سوگند خورد كه من قطعا از حال اين خبرى نداشتم دوش سحرگاه بر سر بالين من آمده گفت ايمادر مرا درياب كه هلاك خواهم شد از خواب برخاستم دختر را دستبريده يافتم از صعوبت آنحال نعره زدم دختر در پاى
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 747
مساهمون: مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
ص٧٤٧