خليفه بعزم شكار سوار شده زمين بغداد را از سم اسبان چون فلك ثوابت ساخته بود ناگاه نظر وى بر سوارى افتاده پرسيد كه اينجماعت كيستند و از كجا ميآيند صاحبخبران عرض كردند كه اينطايفه از جرجان ميرسند و ابراهيم بن زكوانرا ميآورند مهدى گفت ما بصيد ميرفتيم و عزم قتل بيگناه داشتيم اكنون صيد پرگناه بدست افتاد به كار او پردازيم و فرمود تا او را بسياستگاه بردند از ابراهيم منقولست كه گفت چون مرا بسياستگاه بردند با سياف گفتم كه التماس دارم مرا چندان امان دهى كه غسل برآورم و دوگانه بگذارم آنشخص مرا مهلت داده من بيچاره اميد از حيات منقطع ساخته غسل كردم و هنوز دو ركعت نماز نگذارده بودم كه فرياد از حرم خليفه برآمده گفتند كه اينساعت طبقى امروديكى از حرمسرا بجهة ديگرى ميفرستاد و امروديكه بزرگتر بود بزهر تعبيه كرده و در وقتى كه خادم آنطبق را ميگذرانيد نظر مهدى بر وى افتاده آن هر دو امرود را برداشته به كار برده است فى الفور زهر در او اثر كرده بعالم آخرت شتافته ابراهيم گويد سر از سجده برداشته خدايرا شكر گفتم و مردم روى به خدمت من نهادند و من خزانه را مهر كردم تا هادى از جرجان رسيد
حكايت : صاحب جامع الحكايات آورده كه دوستى داشتم كه بر قول او وثوق تمام بود
حكايت كرد كه نوبتى در اثناى اسفار قريب بعصرى بدروازه شهرى رسيدم و بجهة اثقال به شهر درنيامدم تا روز ديگر هنگام طلوع آفتاب قدم در آن بلده نهم و بر در شهر گورستانى بود كه گنبدها بر سر قبرها ساخته بودند در يكى از گنبدها نزول نمودم و تيغوسپر در زير سر نهادم تا لحظهء بياسايم و هراسى در آنشب تاريك از تنهائى و مجاورت قبور بر من استيلا يافته قطعا خواب به زيارت چشم من نميآمد ناگاه سياهى ديدم نيك نظر كردم حيوانى به صورت گرگ به نظر من آمد كه بگنبدى كه مقابل من بود رفت و بعد از زمانى آدمى ديدم كه از آن گنبد بيرون آمده به اطراف و جوانب نگريست آنگاه بدرون گنبد شتافت و آغاز شكافتن قبرى كرد با خود گفتم اين نباشى است ميخواهد كه كفن اين ميت را ببرد شمشير كشيدم و آهستهآهسته از عقب او درآمدم چونمرا ديد قصد من كرده خواست تا به آن پنجهء آهنين كه در دست كشيده بود و بدستيارى آن خاك را ميشكافت سيلى بر روى من زند من تيغ بر او فرود آوردم و دست او را قلم كردم او ناله