گفتند پادشاه بايد در كشتن او تعجيل ننمايد تا آفتاب غروب نمايد مىشود كه حنظله تا آخر روز بيايد بناچار باينمعنى رضا داد چه ميخواستكه طائى كشته نشود و چون قريب بغروب رسيد و از حنظله اثرى بديد نيامد فؤاد را برهنه ساخت تا گردن زنند ناگاه سوارى پيدا شد از دور كه بتعجيل ميراند نعمان با سياف گفت منتظر چيستى وزرا گفتند شايد كه اينسوار حنظله باشد چندان توقف نمايد كه او بيايد چون سوار نزديك رسيد معلوم شد كه حنظلهء طائيست نعمان را آمدن او موافق نيفتاد و گفت اى احمق ترا چه افتاده كه بعد از آنكه از چنگال مرگ امان يافته بودى بارديگر خود را در مخاطره انداختى حنظله گفت وفاى عهد مرا براينداشت
از عهدهء عهد اگر برون آيد مرد * از هرچه گمان برى فزون آيد مرد
نعمان سؤال نمود كه باعث بر اين حق گذارى چه امر بود حنظله گفت دين من گفت تو مقلد بكدام دينى جواب داد كه دين نصارى و متابعت عيسى عليه السّلام گفت اركان دين و اصول مذهب خود را به من عرض كن حنظله آداب ايمان تقرير نموده جزوى از انجيل قرائت نمود نعمان بر زبان آورد كه اين دين حق بوده و ما غافل بوديم و همان لحظه ترك بتپرستى كرده غزنين را خراب كرده و آنرسم مذموم را برانداخته فؤاد را رها كرده او را بتشريفى فاخر سرافراز ساخت و گفت نميدانم كه از شما دو كس كدام يك كريمتر و وفادارتريد تو كه بىسابقه معرفتى ضامن او شده و نفس نفيس خود را در خطر انداختى يا حنظله كه يك بار از چنگ مرك امان يافته ديگربار خود را در اين غرقاب انداخت
حكايت : در فرج بعد الشدة مسطور است كه مهدى عباسى پسر وليعهد خود هاديرا بامارت جرجان فرستاده
دبير خاص خود ابراهيم بن زكوان جرجانى را بوزارت او معين ساخت و چون هادى متهتك و بيباك بود و همواره از او حركات نالايق سرميزد و مهدى ابراهيم را باعث آن افعال ميدانست بنابراين چند نوبت كسانرا فرستاده ابراهيم را بدار الخلافه طلبيد اما هادى او را نفرستاد عاقبت مهدى در غضب رفته بهادى پيغام داد كه اگر تو ابراهيم را نزد ما نفرستى ترا از ولايت عهد معزول سازم هادى بالضروره ابراهيم را ببغداد روان ساخت و چند نفر از خود همراه او گردانيد و فرمود تا در اعزاز و احترام ابراهيم دقيقهء مهمل نگذارند و چون بيكمنزلى بغداد رسند او را مقيد گردانيده نزد خليفه برند چون ابراهيم را بحوالى بغداد رسانيدند قضا را در آن روز