بعمارتيكه موسوم بغزنين بود بايستادى و در آن روز نظرش بر هركه افتادى بجان امان نيافتى و اينقاعده مستمر شده بود و از نوادر اتفاقات حنظله در آن روز به خدمت او رسيد و او با خيل و حشم در صحرا ايستاده بود كه ناگاه پيادهء ديد كه از دور پيدا شد چون نظر نعمان بر وى افتاده او را شناخته بغايت آزردهخاطر شد چه از قانون خود نميتوانست گذشت و قتل او را مكروه ميداشت و ميخواست كه در حق او انعامى فرمايد چون حنظله نزديك رسيد نعمان با او گفت تو آنطائى نيستى كه مرا در فلان شب ضيافت كردى حنظله گفت بلى نعمان گفت چرا در چنين روزى نزديك ما آمدى كه امروز روز بؤس ما است حنظله گفت مرا معلوم نيست و نبوده كه امروز روز بؤس پادشاه است نعمان بر زبان آورد كه بخداى كه اگر امروز نظرم بر جگر گوشهء خود قابوس افتد او را بقتل آورم تا به ديگرى چه رسد اكنون حاجتى كه دارى بخواه حنظله گفت نعم دنيا بجهة حيات و بقا باشد و چون ملك بقتل من امر خواهد فرمود اگر خزاين روى زمين به من دهد مرا از آن چه انتفاع ؟ نعمان گفت از آن چارهء نيست حنظله گفت مرا چندان امان ده كه بازگردم و عيال خود را بهبينم و شرط وصيت بجاى آورم نعمان گفت ضامنى ده كه اگر تو نيائى او را در عوض بقتل آورم بيچاره متحيروار در هركس مينگريست در آنميان نظرش بر شريك بن عمرو شيبانى افتاد كه از جمله خوانداران نعمان بود و اينشعر برخواند :
يا شريك بن عمرو هل من موت مجاله * يا اخا كل مضاق يا اخا من لا اخاله
شريك جوابداد كه اى برادر با مرك يارى نتوان كرد بيچاره متحير شد و مردى از بنى كلاب كه او را فؤاد بن اخدع ميگفتند خواند چون حيرت و فروماندگى او را ملاحظه نمود پيش رفته كفيل او شد مشروط با آنكه اگر يكسال ديگر در همان روز حنظله را تسليم ننمايد هر حكم كه نعمان خواهد دربارهء او بفرمايد نعمان پانصد شتر بحنظله بخشيده او را روانه ساخت و چون يكروز ديگر باقى ماند كه سال تمام شود نعمان فؤاد را طلبيده گفت فردا ترا از جمله مقتولان مىبينم و روز ديگر كه صبح صادق سر از گريبان مشرق برآورد .
چو بفكند زرين سپر آسمان * مه نوبزه كرده سيمين كمان
نعمان با خيل خود سوار شده بر عادت مقرر روى بغزنين نهاد و فؤاد را با خود بيرون آورد تا سياست فرمايد چون عزم قتل او كرد جمعى از وزراء و اركان دولت