بر زبان آورد
دورى ز دوست مايهء خون جگر بود * بگذر ازين قضيه كه جان در خطر بود
حاشا كه من ترك وصال ليلى گويم زيراكه مقرر استكه بدن بىجان نتواند بود و حيات بىروح ممكن نباشد و اينهمه گفتگوى بجهة آنست كه مال تو بعد از تو تلف نگردد علاج اينمعنى بغايت سهلست تو زنى ديگر بخواه تا فرزندى ديگر متولد شود و بعد از تو وارث او باشد و ما را بگذار تا بقبيلهء ليلى رويم و باقى عمر آنجا باشيم پدر قبول نكرده سوگند خورد كه در سايه هيچ سقفى نياسايم تا مادامى كه تو ليلى را طلاق ندهى و برخاسته در آفتاب بايستاد و قيس بدامن خويش سايه مىكرد او را و همه روزه در خدمت پدر مىايستاد و چون آفتاب ميل غربى مىكرد بوثاق خود ميرفت و نزد ليلى نشسته آب از ديده ميريخت و خون جگر بر صفحهء رخسار ريخته ميگفت :
بلرزم چون برانديشم ز هجران * چو گنجشكى كه تر گردد ز باران
و پدر قيس بقولى يكسال و بروايتى چهل شبانهروز در آفتاب ايستاده بود عاقبت اهل قبيله جمعشده قيس را زجر و منع كردند تا ليلى را طلاق گفته و از قيس مرويست كه گفت مدت ده سال پدر و مادر بجهة ليلى از من در غضب بودند و بالجمله چون ليلى مطلقه شد بپدرش خبر رسيده هودجى فرستاد تا او را بقبيله خود برد چون آنجماعت بقبيله بنى عامر رسيدند رخوت و اسباب ليلى بر شتر باركردند قيس مضطرب شده پرسيد كه اينجماعت چه خواهند كرد گفتند از ليلى پرس خواست كه بنزد ليلى رود خويشان ليلى او را منع نمودند و زنى از آنميان با وى گفت اى نادان جاهل نميدانى كه امشب ليلى ميرود بيچاره چون اين سخن استماع نمود خروش از جان برآورد و گريبان تا بدامن چاك كرده بيهوش شد چنان كه حاضران گمان بردند كه مرغ روحش از قفس كالبدش پرواز نمود و بعد از زمانى دير به هوش آمد زبان به اين رباعى گويا ساخت :
اول كه جمال دلفريبت ديدم * وصل تو بنقد جان و دل بخريدم
ميترسيدم كز تو فتم روزى دور * اينك ديدم از آنچه ميترسيدم
چونمردم ليلى روانشدند مجنون در شتر مينگريست و زارزار مىگريست و بوسه بر نشان پاى اشتر ميداد و روى در خاك ميماليد عشاير وى جمعشده او را از آنحالت منع