دلاراى ليلى افتاد -
بيك ديدارش افتاد آنچه افتاد
- و به همان يكنظر صبر و قرار از شهربند خاطرش رخت بربست
ز طاق ابرويش با لاله شد جفت * ز خوابآلوده چشمش غرق خون گفت
و چون ليلى كمال حيرت و دهشت قيس را مشاهده نمود عيسىوار بنفس جان - بخش آن بيدل را حياتى مجدد بخشيد گفت ايجوان نتواند بود كه امشب مهمان ما باشى ؟ قيس را چون پاى در گل مانده بود و ياراى حركت نداشت انگشت قبول بر ديده نهاده نزول نمود بعد از لحظهء حباب پدر ليلى رسيده شرايط ميزبانى بتقديم رسانيده و از دقايق تعظيم و احترام قيس شمهء نامرعى نگذاشت و چون قيس به منزل خود بازگشت با درد فراق و الم اشتياق انباز گشت و در ايام مفارقت اشعار آبدار در سلك نظم كشيده و حديث عشق او افسانهء مرد و زن شد و بعد از مدتى كرت ديگر بقبيلهء دوست گذر كرده باميد وصال بحوالى خيمهء ليلى شتافت بعد از سعى موفور ديده بجمال آن آرزوى جان روشن ساخته حديث هجران و قصهء ستمكارى دوران بر زبان راند و اشك خونين بر صفحهء رخسار ريخت و ليلى نيز اظهار محبت كرده قيس را بيش از آن طاقت دورى نماند نزد پدر رفته قصهء محبت خويش با ليلى شرح داده كه تركان بيمحاباى عشق ليلى صبر و عقل از خزانه دل و دماغ من غارت كردند اگر پيشرفت شود مرا از دست اين غوغا نجات ده
رفت آندلدار و در دل حسرت رويش بماند * همچو موئى گشتم و در دل غم مويش بماند
داستانى بشنو از من داشتم وقتى دلى * سالها شد در فراقش خانه و كويش بماند
پدر قيس گفت اى پسر از بيگانه آشنائى طمع مدار و از دور نزديكى مطلب و بگذار هم از عشاير تو دخترى در حبالهء نكاح آورم تا اموال موروث و مكنت از خاندان ما بيرون نرود قيس از پدر نوميد شده به خدمت مادر آمده گفت :
درياب كه از دست بشد كار رهى * زان پيش كه از دست تو هم اين گذرد
و حديث عشق خود با مادر گفته همان جواب استماع نمود و چون از والدين نوميد شد به خدمت حضرت امام حسن عليه السّلام آمد و گويند قيس برادر رضيعى آنحضرت بود چون به خدمت امام حسن عليه السّلام رسيده اضطراب خويش را بر مرآت ضمير آنحضرت جلوه داد ، آنحضرت فرمود كه غم مدار كه مهم ترا بكفايت مقرون گردانم آنگاه با قيس بقبيلهء