تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 737

مساهمون:

ص٧٣٧
ايروى تو در لطافت آئينه روح * خواهم كه قدمهاى خيالت بصبوح در ديده كشم ولى ز خار مژه‌ام * ترسم كه شود پاى خيالت مجروح
نمير بن خيف الهلال راوى اينحكايت گويد كه من خواستم در آنساعت از صحبت ايشان مفارقت كنم ايشان مرا سوگند دادند كه از حضور ما دور مشو كه در ميان ما امريكه از تو بايد پوشيد روى نخواهد نمود و چون زمانى با يكديگر راز گفتند جيدا بر خاسته عزم مراجعت نمود بشير در قدم او افتاده التماس نمود كه امشب مرا بوصال خود ميزبانى كن جيدا گفت اگر اين يار تو با من موافقت نمايد و معاونت دريغ ندارد ، اين معنى صورت بندد من برخاسته گفتم اگر از دست من برآيد تقصير ندارم جيدا گفت طريق آنست كه جامه مرا بپوشى و بوثاق من روى و بعد از نماز خفتن شوهر من بنزد تو آيد و از تو قدحى طلبد كه شير در آنجا كند بايد كه قدح بر دست نهى كه هرگز من درين مدت قدح بدست او نداده‌ام بلكه قدح را نزد او بر زمين نهى چون شير بياورد با تو گويد كه شير خود بستان زنهار كه نستانى كه آداب من نيست او قدح بر زمين نهد و برود و تا صباح ديگر او را نه‌بينى نمير گويد جامه جيدا پوشيدم و بوثاق او رفتم و بعد از زمانى شوهر جيدا آمده از من قدح طلبيد و سه نوبت مبالغه نمود من قدح برگرفته نزد او نهادم عرب قدح را گرفته بيرون رفت و آن را پر شير ساخته هرچند مبالغه و الحاح كرد من از دست او نگرفتم خواست كه بر زمين نهد كاسه كج شده شيرها بريخت از مشاهدهء اينحالت آتش غضب اعرابى مشتعل شده تازيانه برداشت و موى مرا گرفته قريب سى تازيانه بر پشت و پهلوى من زد چنانچه از غايت درد و الم خواستم چند نوبت بر زبان آورم كه جيدا نيستم باز خود را نگاه داشتم در اين اثنا خواهران جيدا دويده مرا از دست آنعفريت خلاص ساختند و آن اعرابى از خيمه بيرون آمده مادر جيدا بيامد و زبان بملامت من دراز كرد گفت چرا با شوهر خود نميسازى و ترك اين بدخوئى نميكنى خيال خام از خاطر بيرون كن كه طريق مواصلت ميان تو و بشير بن عبد اللّه مسدود گشته است و ارادهء الهى بتعلق شما نپذيرفته و اين فضولى ميپرداخت و من گاهى از الم آن تازيانها آهى ميكشيدم و گاهى از آنوضع بو العجب ميخنديدم مادر جيدا برخاسته گفت من رفتم تا خواهرت را نزد تو فرستم كه امشب با تو باشد بعد از ساعتى از رفتن آنزال دخترى ديدم كه بنزد من آمده بلندبالاى معتدل‌اندام موزون حركات چنانچه از ديدن او مرغ دلم در طپيدن آمد ، پيش من نشسته