بستان و در تحصيل تعطيل جايز مدار جوان خوشحال و شادمان از منزل خواجه ابو بكر بيرون آمد و تا خواجه در قيد حيات بود آن وظيفه از وى منقطع نگشت .
رحم اللّه معشر الماضى * كه به مردى قدم فشردندى
راحت جان بندگان خداى * راحت خويشتن شمردندى
بارى آنان چه زنده مىنشوند * كاش اين ناكسان بمردندى
حكايت : ابو العباس گفت روزى در مجلس محمد بن صالح بن موسى بن عبد اللّه بن حسن ابن امام حسن بن امير المؤمنين على مرتضى عليهما السلام بودم
اعرابى حكايت كرد كه در قبيله ما جوانى بود كه او را بشير بن عبد اللّه اشترى گفتند بر دخترى هم از اهل آن قبيله جيدانام عاشق گشته بود و اين جيدا شوهر داشت چون حديث عشق ايشان سمر شد و حكايت محبت ايشان ورد هر زبان گرديد شوهر جيدا رقيبان برگماشت تا شرايط محافظت جيدا بجا آورند چنان كه ابواب وصال بر بشير مسدود گشت و بعد از مدتى كه حال بر اينموال گذشت شوهر جيدا او را بقبيلهء ديگر برد و بيچاره بشير را بدست فراق سپرد راوى گويد روزى بشير نزد من آمده شمهء از قصهء مهاجرت يار حكايتكرد و بر زبان آورد كه هيچ توانى كه مرا در اين محنت يارى كنى شايد كه بمعاونت تو يك بار ديگر ديده بديدار دلدار روشن كنم گفتم بسم اللّه قدم در راه نه و هردو بر جمازگان بادپاى هامون نورد .
سبك روحى سليمى بردبارى * ز صحراى جهان قانع بخارى
سوار شده روى به آن قبيله كه جيدا در آنجا بود نهاديم و چون قريب به آنجا رسيديم بشير با من گفت تو بميان قبيله رو و كنيزكى بدين هيأت و صفت دوچار خواهد شد حال جيدا از او استفسار نماى چون ظاهر شود كه كنيزك جيداست با او بگوى كه بشير آمده در فلان ؛ مترصد وصال تو نشسته است من بميان آنقبيله رفتم و تردد بسيار كردم تا آنكنيزك را يافته پيغام بشير را به او رسانيدم كنيزك مرا بتوقف امر كرده خود غايب شد و بعد از زمانى آمده گفت جيدا ميگويد نماز شام بآنصوب خواهم آمد بايد كه بشير آگاه باشد من بازگشتم و بشير را مژدهء ديدار دادم و هردو در پس تلى تاريك كه نزديك بآنحوالى بود مخفى نشستيم چون هوا تاريك شد جيدا را ديدم كه خرامانخرامان ميآمد بشير بر پاى او افتاده بر زبان راند :