تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 734

مساهمون:

ص٧٣٤
رسيد
عشق است كه شير نر زبون آيد از او * بحريست كه طرفها برون آيد از او گه دوستئى كند كه روح افزايد * گه دشمنئى كه بوى خون آيد از او

حكايت : آورده‌اند كه نوبتى عبد اللّه بن جعفر بن ابو طالب در مكه كنيزكى صاحبجمال بيع كرده بمدينه برد

اتفاقا جوانى را كه دل در حلقهء دام آنسرو سيم‌اندام در بند بود و مرغ خاطرش در هواى خال آندلارام بىآرام چون سايه در دنبال عبد اللّه افتاده بمدينه آمد و در جوار عبد اللّه منزلى گرفته مترصد ميبود كه شايد بدولت ديدار يار سرافراز گردد اما بهيچوجه اينمعنى از حيز قوت بعرصهء فعل نيامد جوان بىصبر و بيقرار گشته شبى بحيلهء خود را بآستانهء خانهء عبد اللّه انداخته مقارن حال عسسان رسيده او را گرفته به خدمت عبد اللّه آوردند عبد اللّه صورت حال از او پرسيد و جوان بيچاره جز راستى چارهء نديده قصهء محبت خود را با كنيزك بر زبان راند عبد اللّه كنيزك را طلبيده از آنحال استفسار نمود و چونقصهء عاشقى ايشان بتحقيق پيوست عبد اللّه كنيزك را بر جوان بخشيد و بعد از اين قضيه مردى بر كنيزكى از آل طلحهء تميمى عاشق شده عنان تمالك و تماسك از دست بداد و باميد آنكه ايشان نيز مانند آل جعفر طيار به نظر لطف و مرحمت بر او نگرند قصهء عشق خود نزد ايشان فروخواند ابن طلحه چون از عشق آنجوان آگاه شد در قيمة كنيزك بمرتبهء افزود كه مزيدى بر آن متصور نبود جوان بيچاره مضطرب بود آنچه او گفته بود تسليم نمود و كنيز را به تصرف خويش آورد .
اينجا حسن وزير است آنجا حسين وزير * ليكن تفاوتى بود ار بشنوى ز من گر عقل اين بسنجى آيد دو صد وزير * ور ريش او بتابى يا بى دو صد رسن
حاصل اين ابيات آنكه تفاوت در ميان اكابر و صفات حميده و سمات نكوهيده بسيار است

حكايت : صاحب كتاب فرج بعد الشدة آورده است

كه ابو الحسن البحرانى روايت كرده كه جمعى از طلبه در حلقهء درس ابو بكر مرقدى حاضر ميشديم و جوانى شريك ما بود از اهل خراسان بغايت صاحب طبيعت و عاقل و پدر او هرسال ما يحتاج جوانرا از خراسان مصحوب امينى كه به حج ميآمد ميفرستاد و او معاش خود از آن ممر مرتب داشته همه‌ساله به تحصيل علوم ميپرداخت در اين اثنا بستهء زلف كنيزكى روميه شده او را بهزار درم خريدارى نمود و بدين سبب خللى تمام در امر معاش او راه يافته باميد آنكه سال آينده پدرش وجه مقرر خواهد فرستاد آنمبلغ را قرض كرده با كنيزك صرف نمود چون آنسال حاجيان از خراسان رسيدند جوان تفحص حال پدر نمود گفتند پدرت را