ميكنم از وصال من سير شدهء و دل بر هجر نهادهء و معذلك مينالى و ميزارى من سوگندان ياد كرده كه فراق تو نزد من بسى از مرگ دشوارتر است .
بود مرك دشوار و مشكل و ليك * فراق تو از مرك مشكلترست
اما ميخواستم كه ترا از بليهء فقر و فاقه نجات دهم گفت و اللّه كه اگر من بجاى تو ميبودم هرگز ترا نميفروختم و بفراق تو رضا نميدادم اگرچه آتش فقر دود از نهادم برآوردى گفتم بجهة تو آنحركت ميكردم اكنون ترا آزاد كرده و در نكاح خويش آوردم سرگذشت من اين بود كه گفتم اميد ميدارم كه شما مرا معذور داريد و بر من خرده مگيريد جعفر گفت كه تو معذورى و از غرامت دور و از آنجا برخاسته عزم رفتن كرد اسحق گويد نزد جعفر رفتم گفتم سبحان اللّه مردى چونتو چنينحالى مشاهده نمايد و ايندو مسكين را در محنت گذارد و برود به خدا كه دل من بجهة اينجوان پارهپاره است جعفر گفت مرا نيز بر حال او رحم آمده اما بجهة كنيزك كه خاطرم به او نگرانست غصه دارم گفتم آخر طلب ثواب آخرت و نام نيكو تا قيامت باعث آن مىشود كه در حق ايشان شفقتى فرمائى جعفر با نخاس گفت بجهة بهاى اين كنيزك چه مبلغ از خزانه گرفتهاى گفت سه هزار مثقال طلا پرسيد كه حاضر است گفت بلى جعفر با من و نخاس فرمود كه اين زر را هردو نزد آنجوان بريد و بگوئيد كه از اينوجه اسباب تجمل ترتيب دهد و به خدمت ما پيوندد تا منصبى كه لايق حال او باشد به او دهيم اسحق گويد از غايت فرح آب از ديدهء من روانشد كيسهء زر پيش جوان برديم گفتيم خداوند جل ذكره از اينمشقت ترا خلاصى بخشيد جوانى كه كنيزك از تو ميخريد جعفر بن يحيى برمكى بود وزير خليفه زر تسليم كرده پيغام او رسانيده جوان از غايت شادى روى بر زمين نهاده بيهوش گشت و چون افاقه يافت زبان به ثناى جعفر گشوده عذر بسيار خواست و من به خدمت جعفر آمده حال جوان بازگفتم جعفر خداوند جل ذكره را بر توفيق آنخير شكر كرده چونشبهنگام كه زمانه لباس عباسيان دربر كرد جعفر بمجلس خليفه شتافت و صورتحال آنجوانرا بعد از عرض مهمات و معاملات ديوانى بر آئينهء ضمير او جلوهگر ساخت هرون الرشيد از جعفر سئوال نمود كه در حق او چه انعام كردى جعفر بر زبان آورد كه سه هزار مثقال طلا كه بجهة بهاى كنيزك برده بودم خليفه گفت نيكو كردى اما على الصباح او را طلب نماى و وظيفهء كه در ديوان باسم بزرگزادگان رسمست بنام او توقيع نماى جعفر بموجب فرموده عمل نموده آن بيدل بيدولت بواسطهء محبت صادق از آن مشقت خلاص گشته از ذل بىزرى بفر توانگرى