تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 732

مساهمون:

ص٧٣٢
تا اين كنيزك را چنك نواختن و علم موسيقى تعليم دهد و من نيز از عشق او در اين شيوه مهارتى حاصل كردم و چون بسن بلوغ رسيدم معارف بصره بمصاهرت من رغبت نمودند اما من شيفتهء اين كنيزك بودم و مردم را تصور آنبود كه من از غايت اشتغال بكسب فضل و كمال‌پرواى كدخدائى ندارم و چون كنيزك در فن مطربى بكمال رسيد مادرم عزم فروختن او كرد چه حال من بر او روشن نبود ، چون من از انديشهء مادر خبر يافتم از خود بى خبر گشتم و قصهء محبت خود را نزد مادر فرو خواندم و مادرم صورت قضيه را با پدرم گفت و به جهت كنيزك جهازى مناسب ترتيب داده او را به من دادند و من در زمان زندگانى ايشان بعيش و كامرانى مشغول ميبودم و چون پدر و مادر از سراى فانى بدار باقى پيوستند به هيچ كارى نپرداختم و با يار خود در خانه نشستم و دست باتلاف اموال پدر بگشادم و در اندك روزگارى مجموع ضياع و عقار و نقود و اجناس در حيز اتلاف آمده درويشى روى نمود و خانمان ويران گشت و مدت سه سالست كه روزگار من به فقر و فاقه گذرانست و در اينولا كه موكب خلافت بدين صوب خراميد روزى با كنيزك گفتم ايمونس دل و جان نزد من به يقين پيوسته كه اگر از تو مفارقت نمايم يك لحظه نقد جان در خزانه بدن من قرار نگيرد اما چون ترا مىبينم كه روزگار بمحنت و مشقت ميگذرانى از اينجهة بغايت پريشانى بخاطر من ميرسد اگر خواهى ترا بصاحبدولتى بفروشم تا از اين تنگى خلاص گردى و من رنج خود بجهة راحت تو ارتكاب مينمايم بيچاره گريه بسيار كرده به بيع رضا داده من نزد نخاس رفته صورت واقعه تقرير كردم و درخواست كردم كه خريدارى پيدا كند و با او گفتم كه من اين كنيزك را جز در منزل به مشترى عرض نخواهم كرد چه از آن روز كه او را با من اتصال افتاده و اقران دست داده تا امروز هرگز آواز او را هيچ نامحرمى نشنيده و من مكروه ميدارم كه او را در بازار بنشانم و بر خريداران عرض كنم ديگر آنكه ميان او و من اين پيراهن مشتركست هرگاه ببازار ميروم كه طعامى بخرم من ميپوشم و چون به خانه ميآيم به او مىدهم و من ازارى در ميان مىبندم و اين لحظه كه به خدمت شما رسيدم بدرون خانه رفتم و پيراهن را به او دادم تا بدن خويش را به آن پوشيد و بملازمت شما آمده ساز نواخت و مرا بر مفارقت او در آنساعت گريهء عظيم روى نمود و آواز زارى من او را مضطرب ساخته به خانه درآمد و گفت حالى عجب از تو مشاهده