تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 731

مساهمون:

ص٧٣١
و پريشان روزگار پيراهنى درشت پوشيده اما سيماى مهترى از جبين او ظاهر بود چون نظرش بر ما افتاد به خانه تكليف نموده ما بآنخانه رفتيم منزلى ديديم بغايت عالى اما خرابى به آن راه يافته صفه‌هاى آن از فرش خالى مانده جوان حصير كهنهء آورده و ما را بر بالاى آن نشانده عذر بسيار تمهيد نمود و بدرون خانه رفته بعد از زمانى كنيزى ديديم كه از آنخانه بيرون آمد همان پيراهن پوشيده و بربطى بر دست گرفته جعفر بجلوس او اشارت نموده كنيزك بنشست و آنفراخ شكم تن باريك سطبر ساق يكدست هشت زبان‌تر سخن و خشك دهان چهارگوش عنابىپوش بتحريك غمزه همچون چشم خود خسته گردانيده به نيكوترين صوتى اين ابيات بر زبان آورد :
بلرزم چون برانديشم ز هجران * چو گنجشكى كه تر گردد ز باران سيه گردد جهان در پيش چشمم * چو در دل بگذرانم روز هجران
و بعد از اداى اين ابيات گريه بر وى زور آورده چندان در اشك از سلك مژه فروباريد كه دامن روزگار از لؤلؤ مكنون پرگرديد در اين اثنا آواز گريهء جوان از درون خانه بسمع ما رسيده كنيزك برخاست افتان و خيزان و گلاب اشك از نرگس چشم ريزان در خانه شده جوان از خانه بيرون آمد همان جامه‌اى كه كنيزك پوشيده بود دربر كرده روى بما آورده گفت اى ياران آنچه از من صادر شده لحظهء گوش بقصهء پرغصهء من كنيد جعفر گفت بيان نماى جوان بر زبان راند كه خدا را بر او و شما گواه گرفتم كه اين كنيزك را از مال خود آزاد كردم و از شما التماس مينمايم كه او را در عقد زوجيت من آوريد جعفر متحير شده اين سخن بر خاطرش گران آمده با كنيزك گفت كه ميخواهى كه ترا در نكاح او آوريم گفت بلى جعفر و من صيغهء نكاح گفتيم و صداق معين ساختيم جعفر از جوان پرسيد كه سبب اينحركت چه بود جوان جواب داد كه ايخداوند پدرم از وجوه معارف بصره بود و اموال وافر و اسباب متكاثر داشت در وقتى كه مرا بدبيرستان ميفرستادند اين كنيزك كه ملك مادرم بود و از من بسال خوردتر بود همراه من بمكتب ميآمد و قرآن ميآموخت و چون از تعليم قرآن و نحو و ساير مقدمات فارغ شديم در مكتب عشق و محبت سبق شوق آغاز كرديم و ميان من و اين كنيزك محبت مفرط روى نمود و مهم به جائى انجاميد كه اگر يك لحظه از او دورى ميجستم زندگانى بر من تلخ ميگشت در اين اثنا مادرم يكى از مطربانرا به خانه آورد
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 731 | مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )