تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 730

مساهمون:

ص٧٣٠
كنيزك اين سخن شنيد جامه بر تن چاك كرده بربط بشكست و گيسوها ببريد و چندان گريه و زارى و ناله و بيقرارى كرد كه مرغ هوا و ماهى دريا بر حال او رقت آوردند و چون ببصره رسيدم با او گفتم كه من شرط كرده بودم كه من ترا بخواجهء تو دهم اكنون اين قضيه در حيز تعويق ماند ارادهء تو چيست با تو چه بايد كرد گفت بجهة سكن من خانهء مقرر كنيد و مرا در آنجا برده قوت لا يموتى به من دهيد و بگذاريد تا بر مفارقت يار خود گريه كنم تا مرغ روح از زندان بدن خلاص يابد اكنون دو سالست كه لباس سياه پوشيده و در مفارقت تو مينالد و چون بازگشتند مرا نزد كنيزك بردند چون بيچاره را نظر بر من افتاد نعره زده بيهوش شد چنانچه حاضران گفتند كه مگر كالبد خالى كرد و چون به هوش بازآمد .
او دامن من گرفت و من آستنش * او بر سر من فتاد و من در پايش
جوان هاشمى گفت من اين كنيزك را به تو بخشيدم و چون ترتيب ما يحتاج شما بر ذمهء همت خود لازم گردانيده و دو سال شد كه تو غايب گشتهء اين پانصد مثقال طلا را در وجه زمان گذشته بستان و در ازمنه مستقبل آنچه محتاج اليه شما باشد باز كار شما را ترتيب خواهم داد روز ديگر نزد بقال رفته دخترش را طلاق دادم و به خدمت جوان هاشمى رفته روزگار بخرمى بگذرانيدم .

حكايت : اسحق بن ابراهيم موصلى گويد كه چونموكب دولت هرون الرشيد عزيمت سفر قبله كرده ببصره آمد

روزى جعفر بن يحيى برمكى با من گفت كه چنين بسمع من رسيده كه شخصى كنيزكى مغنيه دارد كه آفتاب از خجلت جمالش در نقاب سحاب متوارى ميگردد و با وجود حسن و ملاحت و نيكوئى و صباحت در نواختن چنگ و نغمه و آهنگ بىنظير و شبيه است .
قرطهء فستقى فلك چاك زند ز فندقش * گرنه قواره را كند زهره نهان بچادرى زهره ز رشك خون دل در بن چادر آورد * چون سر ناخنش كند بر رگ چنك نشترى
با من موافقت نماى تا بخانهء صاحب او رويم و ساز آنكنيزك بشنويم جعفر لباس تجار دربر كرده بر درازگوشى مصرى سوار شده مرا نيز بر حمارى هم از آن نوع سوار كرده نخاس در عنان ما روانشد تا بدر سرائى رسيديم كه اثر بزرگى خاندان و قدمت دودمان از دهليز آن پيدا بود نخاس حلقه بر در زده جوانى بيرون آمد متغير حال