دجله آمدم هيچكس را نديدم در آنموضع بر كنار نهر معقل بى خود افتادم و محنت بار ديگر معاودت نمود و عافيت رخت بربست گفتم سبحان اللّه اين چه طالع واژگون و بخت زبونست كه من دارم .
كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت * يا رب از مادر گيتى بچهطالع زادم
آخر روز زورقى در كنار آمده آواز دادم كشتى را بكنار آوردند در آنجا نشسته ببصره رفتم و بصره شهرى بود بغايت عظيم و خلايق بينهايت در آنشهر بودند و من غريب و بىآشنا بودم بكاروانسرائى فرود آمدم و متحير فروماندم و با وجود بلاى فراق و رنج عذاب دست قدرتم چون دهان دلدار تنگ بود بالجمله همهروز گرد شهر ميگشتم تا باشد كه آشنائى بنظرم درآيد ناگاه جوانى بغداديرا ديدم كه ميان من و او معرفتى بود خواستم كه از او چيزى طلبم حيا مرا مانع آمده انديشيدم كه رقعهء به او نويسم و حال خود شرح دهم بدكان بقالى رفتم و دوات و قلم بعاريت گرفتم و رقعهء نوشتم بقال رقعه را از من گرفته چون حسن خط مرا مشاهده نموده گفت اگر سررشتهء جمع و خرج مرا نگاهدارى هرروز نيم درم به تو دهم و مأكول و ملبوس ترا مهيا دارم و بمصاحبت او تن در دادم و چون ماهى چند برآمد بقال به حساب خود نظر كرد مبلغى كلى فايده ديد و قبل از اين غلامان و شاگردانش دست خيانت باموال او دراز ميكردند و چون معاملات او را ضبط نمودم دست آنجماعت از اموال بقال كوتاه شده لاجرم تفاوتى كلى ظاهر گشت بقال زبان به ثناى من گشوده دخترى كه به خانه داشت بحباله زوجيت من درآورده و مدت دو سال در خانه او بماندم و در اين مدت هميشه غمناك و محزون ميبودم و هرگاه كه او مرا به شراب تكليف مينمود امتناع ميكردم و از غايت پريشانى ميل شراب ارغوانى نمينمودم روزى مردم بصره را به تهيه اسباب عيش و طرب يافتم از سبب آن پرسيدم گفتند فردا عيد نصارى خواهد بود و ظرفاى شهر بتماشا ميروند من نيز با آنمردم موافقت نمودم باميد آنكه باشد بجوان هاشمى راه يابم چون از شهر بيرون آمده بكنار دجله آمدم همان كشتى را ديدم و جوان هاشمى با ندماى خويش در آنزورق نشسته بود و كنيزكان مغنيه در خدمت او نشسته بودند خود را به خدمت ايشان رسانيده سلام كردم و حال خود عرض نمودم گفت تو چون از كشتى بيرون رفتى و هنگام رحيل رسيد هرچند تفحص نموديم ترا نيافتيم ملاحان گفتند كه او دوش مست خواب بود شايد كه در آب افتاده غرق شده باشد چون