نمايند من مترصد و مترقب ميبودم تا كنيزكان از عريش بيرون آمدند من پنهان بآنموضع رفته بربط او را برداشتم و ساز آن را بگردانيدم و بسازى كه كسى جز من نميتوانست كوك ساختم و بموضع خود رفتم و چون آنجماعت بكشتى درآمدند شبى بود كه ماهتاب عكس در آب انداخته و هوا بغايت لطيف گشته هاشمى از كنيز درخواست نمود كه امشب ما را بنغمات جانسوز محظوظ گردان و وقت ما را بگريه كردن منغض مگردان كنيزك بربط برگرفته چونزخمه بر وى راند نعره زده گفت به خدا سوگند كه اين بربط را خواجهء من ساز كرده و او با ما در اين سفينه است جوان هاشمى بر زبان آورد كه كاش در اين سفينه بودى تا رنج تو كم گشته ما را بسماع خويش آسوده ميساختى پس از ملاحان سؤال كرد كه هيچ بيگانهء در اين كشتى نشاندهايد ايشان انكار كردند و من ترسيدم كه مبادا از من غافل مانند آواز دادم كه بلى آنكس كه شما از حال او ميپرسيد منم غلامى آمده مرا به خدمت جوان هاشمى برد چون مرا بآنحالت ديد رقت نموده پرسيد كه اين چه حالست قصهء خود بيان كردم جوان با جملهء حاضرانرا بر من دل بسوخت و جوان سوگند ياد كرد كه آن روز باز كه اين كنيزك را خريدهام با او خلوت نكردهام و من بجهة سير و تماشا ببغداد آمده بودم و الا احتياجى بتجارت نداشتم و چون عزم مراجعت كردم خواستم كه كنيزى مغنيه بخرم و با خود ببصره برم اين كنيزك را خريدم چون حال شما بر اين نسق هست خداوند جل ذكره را گواه گرفتم كه چون ببصره رسم اين كنيزك را آزاد كنم و در حبالهء زوجيت تو آورم و اسباب معاش شما مرتب دارم اما به شرطى گفتم آنشرط كدامست فرمود كه هرگاه ما را هواى او باشد ترا طلب نمائيم تو او را با خود بياورى تا در پس پرده نشسته ما را بساز خويش محظوظ دارد و چون بوثاق خود باز گردى او را ببرى من در پاى او افتادم و زبان به ثناى او گشودم جوان هاشمى غلامرا فرمود تا جامه نفيس بر من پوشانيده طعامى پاكيزه نزد من آورد و چون تشريف پوشيده به خدمت آمده در زمرهء نديمان نشستم كنيزك خوشحال شده شراب طلبيد و بربط بر كنار گرفته برغبت تمام بنواخت و من از او صوتهاى غريب التماس مينمودم و او به عمل ميآورد و اهل مجلس بغايت خرم و شادمان گشتند و كشتى ميرفت تا بنهر معقل رسيد سفينه بر ساحل كشيدند و من بقضاء حاجتى از كشتى بيرون رفتم و در خشگى خواب غفلت بر من مستولى شده بخفتم و آنجماعت كشتى براندند و چون آفتاب برآمد بيدار شدم بر لب
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 728
مساهمون: مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
ص٧٢٨