تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 727

مساهمون:

ص٧٢٧
چيده ملاحانرا گفتم ميخواهم كه مرا بواسط رسانيد يكى از آنطايفه گفت دو درم بما ده و با ما در اين كشتى نشين اما اين كشتى از خواجه هاشمى است از اهل بصره اين جامها بيرون كن و لباس ملاحان بپوش تا ترا يكى از ما داند چون نام هاشمى شنيدم با خود گفتم شايد آنكس باشد كه كنيز از من خريده پس جامهء ملاحان پوشيده در كشتى نشستم بعد از لحظهء كنيزك خود را ديدم ميآمد و دو كنيز ديگر در خدمت او چون نظرم بر جمال يار افتاد خداوند عالم را شكر كردم آنگاه جوان هاشمى رسيد با طايفهء از خدمتكاران و در كشتى نشسته روانشدند مطبخيان طعام حاضر آوردند جوان با كنيزك من نشسته طعام خوردند و باقى را بملاحان و خدمتكاران دادند بعد از طعام جوان با كنيزك گفت آخر اين گريه و زارى و ناله و سوگوارى تو تا كى خواهد بود وقت آن نيامد كه خورسند گردى و ما را بنغمهء چند محظوظ گردانى و در اينباب الحاح بسيار كرد تا او بربط برداشته آغاز ساز كرد و به اين بيت ترنم نمود .
بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران * كز سنگ گريه خيزد روز وداع ياران با ساربان بگوئيد احوال آب چشمم * تا بر شتر نبندد محمل بروز باران سعدى بروزگاران مهرى نشسته بر دل * بيرون نميتوان كرد الا بروزگاران
در اين اثنا چنان بگريست كه از سماع بازمانده عيش بر آنجماعت منغض گشت و من از مشاهدهء آنحالت بيهوش افتادم و ملاحان گمان بردند كه علت صرع دارم بعد از لحظهء به هوش آمدم آنجماعت كنيزك را ملامت بسيار كردند و گاهى بلطف و گاهى بعنف با او سخنان گفته بار ديگر او را تكليف‌ساز كردند وى بربط بر برداشته اين رباعى آغاز كرد .
در هجر تو چند آبرويم ريزد * خون جگر از ديده برويم ريزد هر دم ببهانهء دگر دست فراق * صد كاسهء زهر در گلويم ريزد
و آهى سرد بركشيده آب از ديده روان ساخت من نعره زده بيفتادم ملاحان با يكديگر گفتند اين ديوانه از كجا دوچار ما شد و قرار دادند كه چون بدهى رسند مرا بيرون كنند چون اين سخن شنيدم دود از نهاد من برآمد خود را ملامت كردم و خويشتن را بتكلف نگاه ميداشتم و گفتم نوعى ميبايد كرد كه كنيزك از حال من آگاه گردد و چون بمداين رسيدند كشتى را بساحل راندند و بيرون رفتند تا زمانى در صحرا طواف
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 727 | مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )