و بر زبان راند .
جمادى چند دادم جان خريدم * بنام ايزد عجب ارزان خريدم
بيچاره زر برداشت و متحيروار روان شد و زبانش بدينمقال در ترنم آمد كه :
گران جانان كه نقد جان فروشند * چنان جنسى چنين ارزان فروشند
جوان با خود انديشيد كه اگر به خانه رود و خانه را بىجانانه بيند ديوانه گردد لاجرم بىآنكه مقصدى معين داشته باشد گرد محلات بغداد ميگرديد و به اين رباعى ترنم مينمود .
هجران و فراق دست من تافتهاند * آرىآرى مرا زبون يافتهاند
شبهاى سياه هجر را پندارى * از تار گليم بخت من بافتهاند
بالجمله جوان گفت از غايت تحير بمسجدى برآمدم و بسيار بگريستم در اين اثنا خواب بر من غلبه كرده كيسهء زر را در زير سر نهاده بخواب رفتم ناگاه سرم آمد بر زمين چشم باز كردم مرديرا ديدم كه كيسهء زر را در زير سر من ربوده بتك پاى بيرون رفت خواستم كه بر اثر او بشتابم پاى مرا بر طنابى بسته بود آتش اندوه بر سرم دويده آب حسرت از ديده روانشد خاك برسركنان روى بر لب آب نهادم تا خود را در دجلهء بغداد اندازم چون بر لب دجله رسيدم خويشتن را در غرقاب فنا انداختم چون در آنحالت مرگ را بر حيات راجح شناختم جمعى از ملاحان تصور كردند كه مگر از راه خطا در آب افتادهام خود را در آب انداخته مرا خلاص كردند و چون مردم از حال من پرسيدند قصهء خود حكايت كردم برخى را بر من ترحم آمد و بعضى بر حماقت من استهزا كردند پيرى نورانى كه در آنميان بود دست مرا بگرفته بگوشهاى برد و زبان بنصيحت من گشوده گفت ايجان پدر مالت رفت و دلدارت به ديگران پيوست اكنون تو ماندهء و نيم جانى آن را نيز بباد ميدهى نميدانيكه هر كه بعمد قصد هلاك خود كند از عذاب آخرت نجات نيابد دست از اين افعال بدار و دل در كرم الهى بند شايد كه اين شب هجرانرا سحرى روى نمايد .
نوميد مشو اگرچه اميد نماند * كس در غم روزگار جاويد نماند
و پنجاه مثقال طلا به من داده عذرخواهى نمود و فرمود كه از اين شهر سفر كن زر گرفتم و بر لب آب آمدم كشتى ديدم عريشى بر سر آنساخته و صندوقهاى اقمشه