تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 725

مساهمون:

ص٧٢٥
به من آورده فرمود كه اين گريه تو بواسطه پسر ميمون بود من خاموش شدم گفت اگر راست بگوئى من ترا به او بخشم گفتم بلى خليفه با مادر خود گفت چه زيان دارد اگر ما كنيزكى را بيكى از بندگان خود بخشيم و اين دو بيچاره را در رنج فراق نگذاريم پس فرمود تا خادمان مرا با هرچه در آنمدت به من داده بودند به خانه تو آوردند بالجمله مدتى مديد با او بسر ميبردم و از گلستان وصال گلهاى رنگارنگ ميچيدم عاقبت زمانهء غدار او را بمرگ از من جدا كرد

حكايت : گويند جوانى در بغداد متوطن بود كه از پدر ميراث بسيار يافته بود

روزى نظرش بر كنيزكى مطربه افتاده مفتون او شد و چون لشكر محبت بر شهرستان دلش هجوم آورده آن كنيزك را بقيمتى خطير خريده به خانه برد و هرچه داشت صرف كرده بغايت مفلس و تنگدست شده كنيزك با او گفت ايخواجه در وقت توانگرى اسراف كردى و اموال بيكران تلف نمودى اكنون آدمى را از قوت لا يموت چارهء نيست حرفتى پيشه ساز تا از آن ممر وجه معاش حاصل كنى جوان مردى لطيف‌طبع بود و در ايام توانگرى كه مغنيان استاد به خانه ميآورد و نزد ايشان نشسته تعليم علم موسيقى ميگرفت تا از كثرت ممارست در اين فن مهارتى حاصل كرده در اينوقت كه درماند دوستى را طلب نموده در باب مهم خود با وى مشورت كرد آنشخص جوابداد كه چارهء تو آنست كه سر بمطربى برآرى و با كنيزك بمجالس بزرگان روى تا از آن ممر مايهء حاصل كنى و عمر در عيش و طرب گذرانى جوان گفت مرگ نزد من بسى آسانتر است از آنچه تو به آن اشاره ميكنى و مدتى ديگر بر تنگدستى اشارت رفت روزى كنيزك با او گفت ايخواجه هرچند هلاك من در ضمن اين مندرجست اما صلاح تو در آنست كه مرا بفروشى و از بهاى من اسباب خود مهيا سازى تا تو از اين محنت برهى و من نيز بنعمتى برسم چون جوان اين سخن شنيده با درد دل و سوز سينه او را ببازار برده دل بر فراق جانان و فوات جان نهاد .
وقت ضرورت چه نماند گريز * دست بگيرد سر شمشير تيز
اتفاقا جوانى هاشمى كه از بصره بتماشاى بغداد آمده بود كنيزك را ديده پسنديده بهزار و پانصد دينار ازو بخريد چون بايع زر قبض كرد پشيمان شد سيماب اشك بر چهرهء چونزر ريختن آغاز نهاد و چون كنيزك حالى چنان ديد فرياد برآورده اضطراب عظيم نمود و هرچند جهد كردند كه بيع را اقاله نمايند جوان هاشمى قبول نكرد